نجواي دلي ملول و مسرور !

 

از دل خونم خـــــــبر داری عـــــزیز زیر خاک ؟

از همان روزی که رفتی غرق داغم ، سینه چاک

 

زندگی دیگـــــــــــــر برایم خاطرات بی کسیست

گوشه ای کز کرده ام ،این غم ! غم بی مادریست

 

شعـــــــــــــرهایم ، مثنویهای غـــم و اشعار درد

خم شود پشتی که بی مادر شود ، زن یا که مرد

 

می شـــــــــــود پرپر دلم همچون گلی روی مزار

دست تو کـــــــــــوتاه و من در هجر رویت بیقرار

 

بغض دل را چــون گلی پرپر کنم ، از جنس اشک

روز و شب را ســـــــر کنم بایاد تو با چشم رشک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 20:40  توسط صفا  | 

 

سارای کوچک من، در باغ بی انارم

بنشین که من برایت، شعری نگفته دارم

 

در قحطسالی عشق، ازمن نرنج دختر

وقتی سبد سبد هیچ، دست تو می سپارم

 

یادش بخیر سارا، بعد از کلاس اول

نه میوه ای به جا ماند، نه سینی انارم

 

چیزی نمانده جز مرگ، در ذهن خشک پاییز

عمری مرا ورق زد، تقویم بی بهارم

 

بوی لجن گرفته، این لحظه های راکد

از بس که گند می زد، مرداب روزگارم

 

بابا، انار، باران... مشقی که خط خطی شد

این خاطرات خوش را، در خاک می گذارم

 

بنشین عروس اول، بانوی کودکی هام

بنشین که من برایت، شعری دوباره دارم....

علی اکبر لطفی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 20:39  توسط صفا  | 

 

دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس

كه چنان زو شده ام بي سر و سامان كه مپرس

 

كس  به  امّيد  وفا  ترك  دل و دين  مكناد

كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس

 

به يكي جرعه كه آزار كسش در پي نيست

زحمتي مي كشم از مردم نادان كه مپرس

 

زاهد از ما به سلامت بگذر كاين مي لعل

دل و دين مي برد از دست بدانسان كه مپرس

 

گفت و گو هاست در اين راه كه جان بگدازد

هركسي عربده اي اين كه مبين  آن كه مپرس

 

پارسايي و  سلامت  هوسم  بود  ولي

 شيوه اي مي كند آن نرگس فتّان كه مپرس

 

گفتم از گوي فلك صوت حالي پرسم

گفت آن مي كشم اندر خم چوگان كه مپرس

 

گفتمش زلف به خون كه شكستي گفتا

حافظ اين قصه دراز ست به قرآن كه مپرس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 8:25  توسط صفا  | 

 

آمده‌ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی، نی شکنم، شکر برم

 

آمده‌ام چو عقل و جان، از همه دیده‌ها نهان

تا سوی جان و دیدگان، مشعله نظر برم

 

آمده‌ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم

آمده‌ام که زر برم، زر نبرم خبر برم

 

گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم

 

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم

 

آنکه ز زخم تیر او، کوه شکاف می کند

پیش گشادتیر او، وای اگر سپر برم

 

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند، گفت بلی اگر برم

 

آنک ز تاب روی او، نور صفا به دل کشد

و آنکه ز جوی حسن او، آب سوی جگر برم

 

در هوس خیال او، همچو خیال گشته‌ام

وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم

 

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 8:21  توسط صفا  | 

 

حسادت می کنم آری ،

حسادت زاده ی عشق است.

به مژگان سیاه تو

حسادت می کنم گاهی

که عمری می نشیند خوش

کنار ساحل چشمت

کنار آبی روشن

کنار چشم زیبایت

که خود دریای شیرینی است

حسادت می کنم آری

حسادت کار دل باشد

که حتی من به آن سایه

که هر جا همرهت باشد

به آن تیره دل تنها

که گشته سایه ات عمری

حسادت می کنم گهگاه

نمی دانم چرا آخر

به جای دوستی با ما

شدی همراه آن سایه

همان تیره دل خاموش

دلت خوش بود با مژگان

نشسته بر لب چشمت

همیشه تیره و تاریک

همیشه شب نشین غم

اگر عمری حسد کردم

همه از عمر من کم کرد

دگر حسرت شده کارم

که بر عمرم چه بدکردم

من هر چه تیره تر گشتم

تو را نزدیک تر دیدم

که تو با نور می جنگی

تو ای همسایه ی سایه

به دل مانده همین پرسش

که ای محبوبه ی خاموش

اگر ما هم سیه بودیم

به رنگ بخت و رویامان

تو با ما یار می گشتی

تو ای دلدار بی ایمان

*

احمد حسینی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:58  توسط صفا  | 

 

رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز

عکس روی تو در این آیینه پیداست هنوز

 

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز

 

در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز

در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز

 

گر چه امروز من آیینه ی فردای منست

دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز

 

عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست

زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز

 

لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم

پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز

ابوالحسن ورزی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:52  توسط صفا  | 

 

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست

غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

 

به همم ریخته ست گیسویی

به همم ریخته ست مدتهاست

 

هم به هم ریخته ست هم موزون

اختیارات شاعری خداست

 

در کش و قوس بوسه و پرهیز

کارمان کار ساحل و دریاست

 

 نیست مستور آن که بد مست است

چشم تو این میانه استثناست

 

خاطرت جمع من پریشانم

من حواسم هنوز پرت هواست

 

 از پریشانی اش پشیمان نیست

دل شیدای ما از آن دلهاست!

 

هر کجا میروی دلم با توست

هر کجا میروم غمت آنجاست

 

عشق سوغات باغهای بهشت

عشق میراث آدم و حواست

محمد مهدی سیار

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:50  توسط صفا  | 

 

تیزی گوشه‌های ابرویت

پیچ و تاب قشنگ گیسویت

آن دوتا چشم ماجراجویت

این صدای خوش النگویت

                             آخرش کار می‌دهد دستم

@

ناز لبخندهای شیرینت

طرح آن دامن پر از چینت

«هـ» دو چشم پلاک ماشینت

شیطنت در تلفظ شینت

                              آخرش کار می‌دهد دستم

@

گیسوانت قشنگی شب توست

صبح در روشنای غبغب توست

ماه از پیروان مذهب توست

رنگ خالی که گوشه لب توست

                             آخرش کار می‌دهد دستم

@

شرم در لرزش صدای تو

برق انگشتر طلای تو

تقّ و تقِّ صدای پای تو

ناز و شیرینی ادای تو

                             آخرش کار می‌دهد دستم

@

حال پر رمز و مبهمی داری

اخم و لبخند درهمی داری

پشت آرامشت غمی داری

اینکه با شعر عالمی داری

                             آخرش کار می‌دهد دستم

@

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون

به زمین و زمان شدم مدیون

کوچه گردم دوباره چون مجنون

دیدی آخر!... نگفتمت خاتون!

                             آخرش کار می‌دهی دستم

@

قاسم صرافان

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 18:33  توسط صفا  | 

 

من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی

تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی

 

این تاول و تب‌خال و دهان سوختگی‌ها

از آهِ زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی

 

از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی

ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی

 

یک بار شده بر جگرم  زخـــم نکاری؟

یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟

 

هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم

بر گونه‌ی سرخابی‌ات افتاد خراشی

 

از شوق هم‌آغوشی و از حسرت دیدار

بایست بمیریم چه باشی چـه نباشی

حامد عسکری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 20:6  توسط صفا  | 

 

قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد

خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد

 

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم

دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد

 

تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد

سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد

 

بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست

طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد

 

کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب

دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد

 

"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست

از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد...!

اصغر معاذی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 19:57  توسط صفا  | 

 

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتــم از تو و در صبحدم زدم

 

با آسمان مفاخره کردیم تاســـحر

او از ستاره دم زدومن ازتو دم زدم

 

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

من  برق چشم ملتهب ات را  رقــم زدم

 

تا کور سوی اخترکان بشکند همه

از نام  تو به  بام افق ها، علم زدم

 

با وامـی از نگاه تو خورشیدهای شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

 

هرنامه را به نام وبه عنوان هرکه بود

تنهابه شوق از تو نوشتن قلــم زدم

 

تا عشق چون نسیم به خاکسترم  وزد

شک از تــو وام کـــردم و در بــاورم زدم

 

از شـــادی ام  مپرس کـــــه من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

حسین منزوی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 19:36  توسط صفا  | 

 

به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

 

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌ نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لب‌ها را

 

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

 

دلیلِ دل‌خوشـــی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

 

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد مــی‌گیرم زبان با ادب‌ها را

 

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقب‌ها را

نجمه زارع

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 19:32  توسط صفا  | 

 

آن قدر از مقابل چشــم تـو رد شدم

تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم

 

منظومه ای برابر چشمم گشوده شد

آن شب کــــه از کنـار تو آرام رد شدم

 

گــــم بودم از نگاه تمـــــام ستارگــــــــــان

تا اين که با دو چشم سياهت رصد شدم

 

ديدم  تــــــو را در آينـــــــه  و مثـــــل آينــــه

من هم دچار ـ از تو چه پنهان ـ حسد شدم

 

شايد به حکم جاذبه شايد به جرم عشق

در عمق چشـــم های تو حبس ابد شدم

 

شاعر شدم! همان که تو را خوب می سرود

مثل کسی کـه مثل خودش می شود شدم

محمد سلمانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:56  توسط صفا  | 

 

چشمِ زيتونِ سبز در کاسه، سينه‌ها سيبِ سرخِ در سينی

لب ميان سفيدیِ صورت، چون تمشکــی نهاده بر چينــی

 

سرخ يا سبز؟ سبز يا قرمز؟ ترش يا تلخ؟ تلخ يا شيرين؟

تو خودت جای من اگـــر باشـی، ابتدا از کدام می‌چينی؟

 

با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بياور مرا از اين ترديد

ای نگاهت محصّل شيطان، اخـم‌هايت معلـّـم دينی

 

هر لبت يک کبوترِ سرخ است، روی سيمیِ سفيد ، با اين وصف

خنده يعنـــی صعـــــودِ بالايی ، همـــــزمان با سقـــــوطِ پايينــی

 

می‌شوی يک پــــریِ دريايــــی، از دل آب اگــــر کــــه برخيزی

می‌شوی يک صدف پر از گوهر، روی شن‌ها اگر که بنشينی

 

هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی هويتی هستم

مثل ماهــــی بدون زيبايی ، مثــــل سنـــگی بدون سنگينـــی

غلامرضا طریقی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:53  توسط صفا  | 

 

چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت

چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟

 

چگــونه صبــر کنــم کـــه باز برچینــم

شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت

 

غمـی نجیب نهفته ست در دلم  که مرا

رها نمی کند احساس دوست داشتنت

 

تو آن دقایق شیرین خاطرات منی

ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت

 

تمام شهر به تایید من بپا خیزند

اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت

 

چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟

منی که این همه می ترسم از جدا شدنت

محمد سلمانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:52  توسط صفا  | 

 

افتاده دو چشمان تو در مردمک من

انگار  اثــــر کـــــرده دوباره کلک من

 

تو کودک گستاخ و منم ظرف سفالی

هی لــج نکن و سنگ نزن بر ترک من

 

صدمرتبه در آبی چشمت شده ام غرق

افسوس کــــه یک بــار نکردی کمک من

 

رد شد دل پوشالی و ناپاک و دو رنگت

در ساد ه ترین مرحـله های ِ محک من

 

گفتی که به جز شمع تنت شعله ندارم

با شعله ی کی سوخته ای شاپرک من

 

طی شد همه ی عمرم و افسوس نبوده

یک خاطــــره در زندگــــــــی مشترک من

 

رفتی من ِ بی خاطره در خویش شکستم

درنامـــه  نوشتــــم  نگزیده  است کک من

 

باز آمده ای سوی دلم مثل گذشته

آهنگ جدایـی نزنی نی لبک من! ! !

صادق فغانی

@@@@@@@@@@@@@@

طی کرده به این شوق دلم مرحله ها را

تا با تــــو فرامــوش کنـد مشغله هــــا را

 

با پای برهنه چه کند از سفر عشق

سوغات نیاورده بجز آبلــه هـــــــا را

 

غمگین مشو از مسئله ی دوری و بگذار

پاسخ بدهد عشق همــــه مسئله ها را

 

یادم برود سلسله ی موت ؟ که دیده است

تاریــــــــــخ فراموش کنـد سلسله هــــا را

 

تــا از شب چشمان درشتت خبر آرند

شب تا به سحر منتظرم چلچله ها را

 

چون لنجِ به گل مانده ی غم  منتظرم تا

آتش بکشد هـــــرم تنت اسکلـــه ها را

 

تو دزد ِ دلی ، خنجر ابروت گواه است

بگذار بــــه حال خودشان قافله ها را

 

با دُرد دو چشمت  همه شب مست برقصم

اجری  بنویسند  اگــر  هرولــــــه هـــــــا  را

 

تا حوصله ات سر نرود نامه به نامه

دربین غزلـــــهام نوشتم گله ها را

 

از گیس بلندت گلــه کردن شده کارم

هرچند که سر برده دگر حوصله ها را

 

تا شاعر خوبی شوم ای کاش خداوند

روزی دو برابر بکند فاصـــــله هـــــا را

صادق فغانی

@@@@@@@@@@@@@@@@

 

تمــــام فرم تنت قابل تصــــــور بود

اگرچه آن تن برفی ت زیر چادر بود

 

دو نیم دایره از عين ِ عشــــق ابرویت

حباب سینـه ی تو تشنه ی تلنگر بود

 

خدا چه حوصله ای داشت وقت خلقت تو

چرا کـــــه چهره ی تـــــو قاب مینیاتـور بود

 

من از سپاه نگاهت شکست  می خوردم

درون چشـــــم تـــو صدهــــا گلادیاتـــور بود

 

کمندِ زلفِ تو یک شهر را به دار کشید

شب نشسته به گیسوت دیکتاتور بود

 

دوباره من ، من ِ بـــی چاره بودم و تردید

همیشه نان من از دست عشق آجر بود

 

تفاوت من و تو بیش از آسمان و زمین

تفاوتــــی کــه فقط مایه ی تمسخر بود

 

تو آن دُری کـــه بدون صدف رهاشده بود

من آن صدف کف دریا که خالی از دُر بود

 

تو دوست داشتنت  معنی ترحم داشت

« علاقه ی تو به من از سر تظاهر بود»

 

ببخش از اینکه حقایق در این غزل رو شد

برای گفتن ایــن حرفــها دلــــم پــــُر بــــود

صادق فغانی

@@@@@@@@@

 

بر چهره ی تـو شرم نمایان شدنــی نیست

 هربی سرو پا یوسفِ کنعان شدنی نیست

 

 دیریست که از دست ِ تو خورشیدِ وجــودم

 قربانیِ ابری است که باران شدنی نیست

 

 ایمـــان تو بر معــــجزه ی عشق دروغ است

 فرعون ِ  ستم کار ِ مسلمان شدنی نیست

 

 افتــــاده دل ِ بت شـــکن ِ معبـــد ِ چشمت

 درآتشِ هجری که گلستان شدنی نیست

 

 ویـران نشده خانــــه ام از سیـل ِ غــــــم ِ تو

 کاشانه ی بردوش ، که ویران شدنی نیست

 

 انگشتر خاتـــــم ،هــــم اگـــــر داشته باشــی

 دیوی است درونت که سلیمان شدنی نیست

 

 ازخوردن ِ سیب تنت ای دختـر ِ شیطان

 این آدم ِ مغرور پشیمان شدنی نیست

 

 بیهـــــــــوده چــــــرا منکر ِچشــمـان تـــــــو باشم

 عاشق شده ام ، عشق که کتمان شدنی نیست

 

 این قصــــــه ی تکــراری مـــــاه است و پلنگـــــی

 این قصه ی دردی است که درمان شدنی نیست

صادق فغانی

@@@@@@@@@@@@

تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است  عزیز!

دیدنِ گریه ی تمساح محـال است  عزیز!

 

تا شمــا خانــــه اِتان سمتِ شمــالِ دهِ ماست

قبله ی دهکده مان  سمتِ شمال است عزیز!

 

پنجـــــره بین ِ من و توست مرا بـــوسه بزن

بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز!

 

ماهِ من عکس تو درچشــمه گِل آلـوده شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز!

 

دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟

امپراطـــوریِ تــــو رو بــــه زوال است عزیز!

 

عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکـــــه برگردنــــــم افتاده ، وَبال است عزیز

 

چارفصل است دلـــــم منتظر ِ پاســـخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیــز!

صادق فغانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 19:50  توسط صفا  | 

 

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

 

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی

هم سینه پر آتش به، هم دیده پرآب اولی

 

من حال دل زاهد با خلق نخواهم گفت

کاین قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

 

تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست

در سر هوس ساقی، در دست شراب اولی

...

فریبا یوسفی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 19:49  توسط صفا  | 

 

مـا فـرق بـه تـردسـتـی حـاتـم نفـروشـیم

این گـوهر سـیراب بـه شـبـنـم نـفـروشـیم

 

مشـکل بـود از حـسـن گلوسـوز گذشـتـن

مـا تـشـنگـی خـویش بـه زمزم نفـروشـیم

 

قـانع نتـوان شـد بـه صـبـاحـت ز مـلـاحـت

مـا زخـم نمـکـسـود بـه مـرهم نـفـروشـیم

 

صحرای جنون نیست کم از ملک سلیمان

مـا حـلـقـه زنـجـیـر بــه خـاتـم نـفـروشـیـم

 

مـا ســوخــتــگــان دولـت پــایـنـده غــم را

چون صبح به خوشحالی یک دم نفروشیم

 

یـوســف بــه زر قـلـب فـروشـان دگـرانـنـد

ما وقت خـوش خـود بـه دو عالم نفروشیم

صائب تبريزي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 19:24  توسط صفا  | 

 

شادي هميشه سهم خودت غم غنيمت است

شادي اگر زياد اگر كم غنيمت است

 

معشوق شعرهاي كهن گرچه بي وفاست

گاهي خبر بگيرد از آدم غنيمت است

 

اي خنده ات شكوفه ي زيتون رودبار

خرماي چشم هاي تو در بم غنيمت است

 

چشمان تو غنائم جنگي ست بي گمان

با من كمي بجنگ كه اين هم غنيمت است

 

گل هاي سرخ آفت جان پرنده هاست

در گوشه ي قفس گل مريم غنيمت است

 

شيرين قصه را به كلاغان نمي دهند

يك چاي تلخ با تو عزيزم غنيمت است

از : آرش پورعليزاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 19:8  توسط صفا  | 

 

من از نهایت ابهام جاده می‌آیم

هزار فرسخ سنگین پیاده می‌آیم

 

هزار فرسخ سنگین میان کوه و کویر

دو دست خارگزیده، دو پای در زنجیر

 

هزار فرسخ سنگین، هزار فرسخ سنگ

نه همرکاب، نه مرکب، نه ایستا، نه درنگ

 

هزار فرسخ سنگین سلوک بی‌انجام

هزار فرسخ سنگین فتوح بی‌فرجام

 

تو رهروی، تو رهایی، تو جاده دانی چیست

هزار فرسخ سنگین پیاده دانی چیست

 

تو رنج بعد طلوع و غروب می‌فهمی

تو از کویر گذشتی، تو خوب می‌فهمی

 

تو زخم خاره و خار ستوه می‌دانی

تو روح دل‌شکن سنگ و کوه می‌دانی

 

تو را ز غربت دلگیر جاده‌ها خبر است

تو را اگرچه سوار از پیاده‌ها خبر است

 

من از نهایت ابهام جاده می‌آیم

هزار فرسخ سنگین پیاده می‌آیم

 

هزار فرسخ سنگین، هزار فرسخ سخت

نه رودخانه، نه جنگل، نه چشمه و نه درخت

 

هزار فرسخ سنگین شک و شکوه به‌هم

هزار فرسخ سنگین کویر و کوه به‌هم

 

هزار فرسخ سنگین میان وحشت و بیم

به هر گریوه حرونی حرام‌زاده مقیم

 

هزار فرسخ سنگین حرامیان در کار

تمام‌شیوه و پرفن، جریده رو، هشیار

 

هزار فرسخ سنگین حدیث سنگ و سبو

تو از کویر گذشتی، نگار من تو بگو

 

کویر و وای کویرا چه حیرتی‌ست تو را

به هیچ دل نسپاری چه غیرتی‌ست تو را

 

به قعر شب به ره پیچ پیچ می‌مانی

به وهم محض، به حیرت، به هیچ می‌مانی

 

اگرچه خار عدم در نفس شکسته تو را

وجود همچو غباری به رخ نشسته تو را

 

وجودی و نه وجودی عدم دقیق‌تر است

عدم نه‌ای و وجودت شکی عمیق‌تر است

 

به هست و بود نه پس را نه پیش را مانی

نمود محض وجودی تو خویش را مانی

 

چه حالتی‌ست سخن پیچ پیچ می‌گویم

هزار گفتنی‌ام هست و هیچ می‌گویم

 

چه بیم فهم کس و درک ناکس است مرا

کویر عین کویر است این بس است مرا

 

من از کویر می‌آیم، کویر خاموشی‌ست

کویر از همه جز عاشقی فراموشی‌ست

ابیاتی از مثنوی علی معلم دامغانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 18:48  توسط صفا  | 

 

نه خوابم می‌برد نه می‌برد مرگم به بیداری

به این حال معلق تا کی‌ام بیدار می‌داری

 

 فقط یک پنجره کافی‌ست تا خورشید برگردد

 به این شب‌های سیمانی و ساعت‌های دیواری

 

 هوا! گاهی هوا! گاهی هوا! گاهی هوا! گاهی،

 نفس بفرست! مُردم آه! از این آهِ تکراری

 

 برایم چشمگی کن تشنگی را از لبم بردار

 بجوش آنگاه شعری باش ــ رودی جاودان‌جاری‌ ــ

 

 نه تقویم و نه تاریخ و ... زمان یک برگ یک برگ است 

 زمین یک فصل یک فصل است با آیندۀ تاری ...

 

 که خواهد برد با هر فصل ما را رو به خواب مرگ

 که خواهد برد با هر مرگ ما را رو به بیداری

فريبا يوسفي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 18:24  توسط صفا  | 

 

عشق را لای در و دیوار پنهان کرده ای

باغ گل را پشت مشتی خار پنهان کرده ای

 

ای لبانت کار دست نازنینان بهشت

راز بگشا،از چه رو رخسار پنهان کرده ای؟

 

آسمان تار است،می گویند امشب ماه را

پشت آن پیراهن گلدار پنهان کرده ای

 

صد غزل از من بگیر و یک نظر بر من ببخش

آن چه را در لحظه ی دیدار پنهان کرده ای

 

آن لب تب دار را یک بار بوسیدن شفاست

وای از این دارو که از بیمار پنهان کرده ای....

 

روزگار ای روزگار آن روزی نایاب را

در کدامین حجره ی بازار پنهان کرده ای؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 17:51  توسط صفا  | 

 

 بیرون کشیـــدی از در و   بـر بــام می بــری

آرام جلــــــوه کـــــردی و  آرام مــــی بـــری

 

ایـن از هنــرنمـایی چشم ســــیاه تـــوست

بـــی دام صــــید کــردی و با دام می بـــری

 

 تـا قبـله را عــوض نکـنی  چشــم را ببـنـــد

با ایــن حــــرام  رونـــق اســـــلام می بــری

 

چشمــانت آرزوی ریـاضـــــت کشــان شــده

غوغـــاست هر کـجــــا که تو بادام مــی بری

 

گاهـی ابــوسـعـیـد ابــوالخــیـر مــی شـوی

گــاهـی مــرا حـــوالـی بسـطــام مــی بری

 

پر می زنـی، به منـطـق عـــطار می کشـی

می می شوی ، به خلسه ی خیام می بری

 

 تا بوده  راه و رسـم تو  این گونه بــوده است

آرام  دل گرفـتـــــی و  آرام  مـــــــی بــــری

* * * * * *

روزی نشـد که عـمر به کــام دلـــم شـــود

نــاکــام آفــریـــده و   ناکــــام  مـــی بــری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 17:45  توسط صفا  | 

 

بر شاخه اي نشستي و سيبم نمي شوي

دلتـنـگ دســت هـاي غريـبــم نمي شوي

 

در خوابـهاي مـن كسـي از راه مـي رســد

تعـبـيــر خــوابــهـاي عجيـــبم نمي شوي؟

 

بيمـــارم،آن چنــان كه حريـفـت نمي شوم

بــي تابي ،آن چنان كه طبيبـم نمي شوي

 

من كوهــم و تو كوهنــوردي كه بــي گمان

قــربـانـي فــراز  و  نشيبـــم نـمـي شوي

* * * * * *

دستي شدم كه گاه رفيـــقت نمي شوم

سيبي شدي كه گاه نصيــبم نمي شوي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 17:43  توسط صفا  | 

 

ابــر وقتـي از غـــم چشــم تو غـافل مي شود

جـــاي باران ميــوه اش زهـر هـلاهل مي شود

 

سر بچــــرخان،از تنـت بيرون بيا،لخـتي برقص

در هــواي چيــــدنت دستان من دل مي شود

 

سر بچـــرخان ،از هوا سـرشار شو،قدري بخند

ديــن من با خنــده ي گرم تو كــامـــل مي شود

 

هـر طرف رو مي كنم ، محرابي از ابروي توست

رو بگــردانــي ، نمــــاز خلـق  بـاطـل مي شـود

 

مي تـواني تـب كني بغـض زميــــن را بشـكني

بي نگــــاهــت، آب اقيـــانوس ها  گل مي شود

 

چشـم هايم را بگير و چشــــــم هايت را مگير

اي كه بي چشم تو كار عشق مشكل مي شود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 17:42  توسط صفا  | 

 

گفتي که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

 

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر مي شود از آتش ِعشقت دهان من

 

اين جمله که براي بيانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من

 

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده اي

ديگر رسيـده کارد  ، بر اين استـخوان من

 

نه ، شاهنامه نيست که تو پهلوان شوي

اين يک تراژدي ست ـ غم  ِداستان من

 

يک شب بيا و ضامن  ِ من باش  نازنين !

وقتي دخيـل  ، بستـه به تو آهوان ِ من

 

دل بــرکن و به شهـرِ دل  ِ من بيا عزيز!

زخـم زبان مردم  ِ چشـمت  ، به جان ِ من

 

بايد که باز با تو خـدا حا فظـي کنـم

آخر رسيـده است به پايـان  ، زمان من

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 14:42  توسط صفا  | 

 

اين روزها حس مى كنم قدرى پريشانى

از اينكه محبوب منى شايد پشيمانى

 

گاهى بدم ، اين را خودم هم خوب مى دانم

اما تو خوبى و هميشه خوب مى مانى

 

بايد بگويم دوستت دارم ولى شايد

لازم به گفتن نيست مى دانم كه مى دانى

 

اما نه ،بايد گفت آرى دوستت دارم

خوبى ، دل انگيزى ، قشنگى ، نوربارانى!

 

من تا ابد مشتاق چشمان تو مى مانم

آيا تو هم مشتاق اين دلخسته مى مانى

 

دارم به چشمانت مى انديشم غزل بانو

انگار دارى با دو چشمت شعر مى خوانى

 

من هركجاباشم برايت شعر مى گويم

حالاكه من آين سو و تو آنسوى ايرانى

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 14:21  توسط صفا  | 

 

تقصیر تو نیست، این مکافات من است

دشنام ز دوست عین سوغات من است

 

یکرنگی و عشق و شعر و ... چندین نقطه

فهرست بلند اتهامات من است!

محمدرضا ترکی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 14:16  توسط صفا  | 

 

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي بجز گريز برايم نمانده بود

 

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشک هاي ديده ز لب شستشو دهم

 

رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

 

رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

 

از پرده ي خموشي و ظلمت ، چو نور صبح

بيرون فتاده بود يکباره راز ما

 

رفتم ، که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم

در لابلاي دامن شبرنگ زندگي

 

رفتم که در سياهي يک گور بي نشان

فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگي

 

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

 

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

 

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

 

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله ي آتش زمن مگير

 

مي خواستم که شعله شوم سرکشي کنم

مرغي شدم به کنج قفس بسته و اسير

 

روحي مشوشم که شبي بي خبر ز خويش

در دامن سکوت به تلخي گريستم

 

نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 18:23  توسط صفا  | 

 

هر تکّه از دنیای من، از ماه تا ماهی

هر قدر، هرجا، هر زمان، هر طور می خواهی

 

حتّی اگر مثل زلیخا آبرویم را...

از من نخواهی دید در این عشق کوتاهی

 

حتّی اگر بی رحم باشی مثل ابراهیم

نفرین؟ زبانم لال، حتّی اخم یا آهی

 

من آخرین نسل از زنان عاشقی هستم

که اسمشان را راویان قصّه ها گاهی...

 

من آخرین مرغ جهانم، آخرین گنجشک

که در پی افسانه ي سیمرغ شد راهی

 

حالا بگو در ظلمت جنگل چه خواهد کرد

شاهین چشمان تو با این کفتر چاهی؟

پانته آ صفائی

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 17:24  توسط صفا  |