نجواي دلي ملول و مسرور !

 

صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای

تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای

 

 پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک

 در حریم شوق ها آیینه دارم کرده ای

 

 در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر

 روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای

 

در شهادتگاه شوق از جلوه ای آیینه دار

پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای

 

 می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق

تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای

 

زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر

جلوه ی برقی که امشب نذر خارم کرده ای

 

 نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل

 کز خیالت صد چمن گل درکنارم کرده ای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 8:56  توسط صفا  | 

 

سیلِ سیالِ نگاهِ سبزت،

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛

و در این راه تباه،

عاقبت هستی خود را دادم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 8:27  توسط صفا  | 

 

ای رفیقان از شما جا مانده ام

در کویر سینه تنها مانده ام

 

گم شدم در ظلمت شبهای خویش

مانده ام سرگشته در دنیای خویش

*

یک بیابان ناله دارم در گلو

آب تلخ گریه دارم در سبو

 

من غریبم غربتم بی انتهاست

سینه ام با درد غربت آشناست

*

آتشی بودم که خاکستر شدم

شعر غربت را دگر ازبر شدم

 

از شما یاران جدا ماندم جدا

سوز دردم را خدا داند خدا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 8:24  توسط صفا  | 

 

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:

« دوستی » نیز گلی ست

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقه نازک را

-دانسته-

بیازارد!

 

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار،

هر سخن ، هر رفتار،

دانه هایی ست که می افشانیم

برگ و باری ست که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

 

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

 

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

 

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند

- شادی روح تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، عطر افشان

گلباران باد

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 20:48  توسط صفا  | 

 

بس که دل خورده ست از دستِ رفیقان، نیشتر

از تمامِ خلق دلگیریم و... از خود بیش تر

 

 آری، از هر چشمِ مستی می هراسم بعد از این

دوری ات کرده مرا از پیش، دوراندیش تر

 

 چشم های تو به من آموخت رازِ فقر را:

هر که چشمش سیرتر... از دیگران... درویش تر

 

 گاه رؤیای وصال و گاه کابوسِ فراق...

زندگی خواب است... اما کاش کم تشویش تر!

 ***

 تک درختی مانده بر راه ام که بر اندامِ من

هر که رد شد، زد به رسمِ یادگاری نیشتر...

سید محسن خاتمی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 20:44  توسط صفا  | 

 

من زمین و آسمان را،  کهـکشان را دوست دارم

من پل رنگین کمان را،  آفتاب مهربان رادوست دارم

ابرهای پر ز باران، کوهساران، ماهتاب و لاله زاران

 

من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم

عاشقان ناتوان را، عشق های بی امان را

 من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم

 

دوستی های نهان را،  خنده های ناگهان را

 بوسه های صادق و سرشارمان را

 من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را  دوست دارم

 

مادران را 

قلبهای پاکشان را

اشکهای نابشان را

دستهای گرمشان را

حرفهای از صمیم قلبشان را

شور و شوق چشمشان را

من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم

 

من دروغ بچگان را

شیطنتهای همیشه بکرشان را

رازشان را

پاکی احساسشان را

خنده های شادشان را

بادبادکهای قشنگ و نازشان را

دستهای کوچک وپربارشان را

هر نگاه خالی از نیرنگشان را

اعتماد خالی از تردیدشان را

من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم

 

سایه های کاج های مهربان را

بید مجنون ها و برگ نازشان را

سروها و قامت رعنایشان را

نخلها و ارتفاع نابشان را

تاکها و مستی انگورشان را

سر کشی های شراب و ...

راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم

 

نازهای معشوقان زمان را

دل شکستنهای بی منظورشان را

بوسه های گرمشان را

قهرهای تلخشان را

آشتیهای زود هنگامشان را

عشقهای آتشین و پر رنگشان را

قلبهای بی تاب و تنگشان را

آشنایی های پرلبخند شان را

و خداحافظی های پر اشکشان را

گریه های شوقشان را

ضربه های قلبشان را

حرفهای بی حد و مرزشان را

من تمام عشق های جاودان را  دوست دارم

لیلی و مجنونمان را

خسرو و شیرینمان را

کوه کن فرهادمان را....

 

یادم آ مد !

من خدا را و خودم را و جهان را

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

می پرستم.....

تا ابد هر جا که هستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 20:5  توسط صفا  | 

 

مشکی ترین ستاره‌ی شب هاست چشم تو

شاید خسوف کامل دنیاست چشم تو

 

ضرب الاجل برای تمام غزال هاست

از بس که دلبرانه و زیباست چشم تو

 

معصوم و سر به زیر صدایش نمی‌چکد

آری متین و ساکت و آقاست چشم تو

 

حرفی است نو تر از همه‌ی شعرهای من

چون اولین سروده‌ی نیماست چشم تو

 

می خواهمت درست مرا آن چنان که تو

من دوست دارمت وَ مرا خواست چشم تو

 

یک لحظه باش ؛ پلک نزن گوش کن به من

اصلاً نه من نه تو همه‌ی ماست چشم تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 20:4  توسط صفا  | 

 

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

 

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

 

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

با کودکان خفته به گهواره تاب را

 

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

 

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

 

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 19:37  توسط صفا  | 

 

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد

باشد که چو روز آید بر وی گذرت افتد

 

زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز

آن کس که به امیدی بر خاک درت افتد

 

آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتر

از بخت بدم گویی خود بیشترت افتد

 

من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتم

آخر به غلط روزی بر من گذرت افتد

 

گفتم که: بده دادم، بیداد فزون کردی

بد رفت، ندانستم، گفتم: مگرت افتد

 

در عمر اگر یک دم خواهی که دهی دادم

ناگاه چو وابینی رایی دگرت افتد

 

کم نال، عراقی، زانک این قصه درد تو

گر شرح دهی عمری، هم مختصرت افتد

فخرالدین عراقی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:56  توسط صفا  | 

 

هرچه این احساس را در انزوا پنهان کند

می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

 

عشق قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز

کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

 

در خودش من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر

ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

 

هر چه فریاد است از چشمان او خواهم شنید

هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند

 

آه! مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست

حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!

 

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها

باز من پیدا شوم باز او مرا پنهان کند

نجمه زارع

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:50  توسط صفا  | 

 

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

 

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس 

که به هر حلقه موی تو گرفتاری هست

 

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست 

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

 

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید 

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

 

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم 

همه دانند که در صحبت گل خاری هست

 

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس 

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

 

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد 

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

 

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

 

من از این دلق مرقع به درآیم روزی 

تا همه خلق بدانند که زناری هست

 

همه را هست همین داغ محبت که مراست

که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

 

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

داستانیست که بر هر سر بازاری هست

سعدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:41  توسط صفا  | 

 

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

 

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

 

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

 

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

 

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

 

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

 

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

 

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

 

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

 

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

 

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی

 

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

 

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

 

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

 

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی

محمد حسین بهرامیان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:33  توسط صفا  | 

 

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را

اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 9:40  توسط صفا  | 

 

لاله‌ی وحشی من

به چه امید سر از خاک برون می‌آری؟

به خیالت که بهار آمده است؟

گل به بار آمده است؟

که زمستان سپری گشته و سرما رفته؟

یخ غم وا شده و سوز ز صحرا رفته؟

لاله‌ی وحشی من

به چه امید سر از خاک برون می‌آری؟

به خیالت که در این ابر عقیم،

نم بارانی هست؟

یا در این باد که گلشن همه افسرده از اوست

نفسِ گرمِ بهارانی هست؟

لاله‌ی وحشی من

در دل خاک بخواب

زندگی سخت به خواب است هنوز!

چه بهاری؟ چه گلی؟

که سراب است هنوز!

آسمان سرد،

زمین سرد،

نقش امید بر آب است هنوز!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 21:12  توسط صفا  | 

 

سارای کوچک من، در باغ بی انارم

بنشین که من برایت، شعری نگفته دارم

 

در قحطسالی عشق، ازمن نرنج دختر

وقتی سبد سبد هیچ، دست تو می سپارم

 

یادش بخیر سارا، بعد از کلاس اول

نه میوه ای به جا ماند، نه سینی انارم

 

چیزی نمانده جز مرگ، در ذهن خشک پاییز

عمری مرا ورق زد، تقویم بی بهارم

 

بوی لجن گرفته، این لحظه های راکد

از بس که گند می زد، مرداب روزگارم

 

بابا، انار، باران... مشقی که خط خطی شد

این خاطرات خوش را، در خاک می گذارم

 

بنشین عروس اول، بانوی کودکی هام

بنشین که من برایت، شعری دوباره دارم....

علی اکبر لطفی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 20:39  توسط صفا  | 

 

آمده‌ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی، نی شکنم، شکر برم

 

آمده‌ام چو عقل و جان، از همه دیده‌ها نهان

تا سوی جان و دیدگان، مشعله نظر برم

 

آمده‌ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم

آمده‌ام که زر برم، زر نبرم خبر برم

 

گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم

 

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم

 

آنکه ز زخم تیر او، کوه شکاف می کند

پیش گشادتیر او، وای اگر سپر برم

 

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند، گفت بلی اگر برم

 

آنک ز تاب روی او، نور صفا به دل کشد

و آنکه ز جوی حسن او، آب سوی جگر برم

 

در هوس خیال او، همچو خیال گشته‌ام

وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم

 

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 8:21  توسط صفا  | 

 

حسادت می کنم آری ،

حسادت زاده ی عشق است.

به مژگان سیاه تو

حسادت می کنم گاهی

که عمری می نشیند خوش

کنار ساحل چشمت

کنار آبی روشن

کنار چشم زیبایت

که خود دریای شیرینی است

حسادت می کنم آری

حسادت کار دل باشد

که حتی من به آن سایه

که هر جا همرهت باشد

به آن تیره دل تنها

که گشته سایه ات عمری

حسادت می کنم گهگاه

نمی دانم چرا آخر

به جای دوستی با ما

شدی همراه آن سایه

همان تیره دل خاموش

دلت خوش بود با مژگان

نشسته بر لب چشمت

همیشه تیره و تاریک

همیشه شب نشین غم

اگر عمری حسد کردم

همه از عمر من کم کرد

دگر حسرت شده کارم

که بر عمرم چه بدکردم

من هر چه تیره تر گشتم

تو را نزدیک تر دیدم

که تو با نور می جنگی

تو ای همسایه ی سایه

به دل مانده همین پرسش

که ای محبوبه ی خاموش

اگر ما هم سیه بودیم

به رنگ بخت و رویامان

تو با ما یار می گشتی

تو ای دلدار بی ایمان

*

احمد حسینی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:58  توسط صفا  | 

 

رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز

عکس روی تو در این آیینه پیداست هنوز

 

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز

 

در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز

در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز

 

گر چه امروز من آیینه ی فردای منست

دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز

 

عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست

زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز

 

لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم

پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز

ابوالحسن ورزی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:52  توسط صفا  | 

 

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست

غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

 

به همم ریخته ست گیسویی

به همم ریخته ست مدتهاست

 

هم به هم ریخته ست هم موزون

اختیارات شاعری خداست

 

در کش و قوس بوسه و پرهیز

کارمان کار ساحل و دریاست

 

 نیست مستور آن که بد مست است

چشم تو این میانه استثناست

 

خاطرت جمع من پریشانم

من حواسم هنوز پرت هواست

 

 از پریشانی اش پشیمان نیست

دل شیدای ما از آن دلهاست!

 

هر کجا میروی دلم با توست

هر کجا میروم غمت آنجاست

 

عشق سوغات باغهای بهشت

عشق میراث آدم و حواست

محمد مهدی سیار

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:50  توسط صفا  | 

 

من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی

تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی

 

این تاول و تب‌خال و دهان سوختگی‌ها

از آهِ زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی

 

از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی

ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی

 

یک بار شده بر جگرم  زخـــم نکاری؟

یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟

 

هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم

بر گونه‌ی سرخابی‌ات افتاد خراشی

 

از شوق هم‌آغوشی و از حسرت دیدار

بایست بمیریم چه باشی چـه نباشی

حامد عسکری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 20:6  توسط صفا  | 

 

قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد

خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد

 

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم

دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد

 

تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد

سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد

 

بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست

طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد

 

کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب

دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد

 

"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست

از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد...!

اصغر معاذی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 19:57  توسط صفا  | 

 

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتــم از تو و در صبحدم زدم

 

با آسمان مفاخره کردیم تاســـحر

او از ستاره دم زدومن ازتو دم زدم

 

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

من  برق چشم ملتهب ات را  رقــم زدم

 

تا کور سوی اخترکان بشکند همه

از نام  تو به  بام افق ها، علم زدم

 

با وامـی از نگاه تو خورشیدهای شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

 

هرنامه را به نام وبه عنوان هرکه بود

تنهابه شوق از تو نوشتن قلــم زدم

 

تا عشق چون نسیم به خاکسترم  وزد

شک از تــو وام کـــردم و در بــاورم زدم

 

از شـــادی ام  مپرس کـــــه من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

حسین منزوی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 19:36  توسط صفا  | 

 

به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

 

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌ نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لب‌ها را

 

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

 

دلیلِ دل‌خوشـــی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

 

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد مــی‌گیرم زبان با ادب‌ها را

 

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقب‌ها را

نجمه زارع

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 19:32  توسط صفا  | 

 

آن قدر از مقابل چشــم تـو رد شدم

تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم

 

منظومه ای برابر چشمم گشوده شد

آن شب کــــه از کنـار تو آرام رد شدم

 

گــــم بودم از نگاه تمـــــام ستارگــــــــــان

تا اين که با دو چشم سياهت رصد شدم

 

ديدم  تــــــو را در آينـــــــه  و مثـــــل آينــــه

من هم دچار ـ از تو چه پنهان ـ حسد شدم

 

شايد به حکم جاذبه شايد به جرم عشق

در عمق چشـــم های تو حبس ابد شدم

 

شاعر شدم! همان که تو را خوب می سرود

مثل کسی کـه مثل خودش می شود شدم

محمد سلمانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:56  توسط صفا  | 

 

چشمِ زيتونِ سبز در کاسه، سينه‌ها سيبِ سرخِ در سينی

لب ميان سفيدیِ صورت، چون تمشکــی نهاده بر چينــی

 

سرخ يا سبز؟ سبز يا قرمز؟ ترش يا تلخ؟ تلخ يا شيرين؟

تو خودت جای من اگـــر باشـی، ابتدا از کدام می‌چينی؟

 

با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بياور مرا از اين ترديد

ای نگاهت محصّل شيطان، اخـم‌هايت معلـّـم دينی

 

هر لبت يک کبوترِ سرخ است، روی سيمیِ سفيد ، با اين وصف

خنده يعنـــی صعـــــودِ بالايی ، همـــــزمان با سقـــــوطِ پايينــی

 

می‌شوی يک پــــریِ دريايــــی، از دل آب اگــــر کــــه برخيزی

می‌شوی يک صدف پر از گوهر، روی شن‌ها اگر که بنشينی

 

هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی هويتی هستم

مثل ماهــــی بدون زيبايی ، مثــــل سنـــگی بدون سنگينـــی

غلامرضا طریقی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:53  توسط صفا  | 

 

چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت

چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟

 

چگــونه صبــر کنــم کـــه باز برچینــم

شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت

 

غمـی نجیب نهفته ست در دلم  که مرا

رها نمی کند احساس دوست داشتنت

 

تو آن دقایق شیرین خاطرات منی

ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت

 

تمام شهر به تایید من بپا خیزند

اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت

 

چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟

منی که این همه می ترسم از جدا شدنت

محمد سلمانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:52  توسط صفا  | 

 

افتاده دو چشمان تو در مردمک من

انگار  اثــــر کـــــرده دوباره کلک من

 

تو کودک گستاخ و منم ظرف سفالی

هی لــج نکن و سنگ نزن بر ترک من

 

صدمرتبه در آبی چشمت شده ام غرق

افسوس کــــه یک بــار نکردی کمک من

 

رد شد دل پوشالی و ناپاک و دو رنگت

در ساد ه ترین مرحـله های ِ محک من

 

گفتی که به جز شمع تنت شعله ندارم

با شعله ی کی سوخته ای شاپرک من

 

طی شد همه ی عمرم و افسوس نبوده

یک خاطــــره در زندگــــــــی مشترک من

 

رفتی من ِ بی خاطره در خویش شکستم

درنامـــه  نوشتــــم  نگزیده  است کک من

 

باز آمده ای سوی دلم مثل گذشته

آهنگ جدایـی نزنی نی لبک من! ! !

صادق فغانی

@@@@@@@@@@@@@@

طی کرده به این شوق دلم مرحله ها را

تا با تــــو فرامــوش کنـد مشغله هــــا را

 

با پای برهنه چه کند از سفر عشق

سوغات نیاورده بجز آبلــه هـــــــا را

 

غمگین مشو از مسئله ی دوری و بگذار

پاسخ بدهد عشق همــــه مسئله ها را

 

یادم برود سلسله ی موت ؟ که دیده است

تاریــــــــــخ فراموش کنـد سلسله هــــا را

 

تــا از شب چشمان درشتت خبر آرند

شب تا به سحر منتظرم چلچله ها را

 

چون لنجِ به گل مانده ی غم  منتظرم تا

آتش بکشد هـــــرم تنت اسکلـــه ها را

 

تو دزد ِ دلی ، خنجر ابروت گواه است

بگذار بــــه حال خودشان قافله ها را

 

با دُرد دو چشمت  همه شب مست برقصم

اجری  بنویسند  اگــر  هرولــــــه هـــــــا  را

 

تا حوصله ات سر نرود نامه به نامه

دربین غزلـــــهام نوشتم گله ها را

 

از گیس بلندت گلــه کردن شده کارم

هرچند که سر برده دگر حوصله ها را

 

تا شاعر خوبی شوم ای کاش خداوند

روزی دو برابر بکند فاصـــــله هـــــا را

صادق فغانی

@@@@@@@@@@@@@@@@

 

تمــــام فرم تنت قابل تصــــــور بود

اگرچه آن تن برفی ت زیر چادر بود

 

دو نیم دایره از عين ِ عشــــق ابرویت

حباب سینـه ی تو تشنه ی تلنگر بود

 

خدا چه حوصله ای داشت وقت خلقت تو

چرا کـــــه چهره ی تـــــو قاب مینیاتـور بود

 

من از سپاه نگاهت شکست  می خوردم

درون چشـــــم تـــو صدهــــا گلادیاتـــور بود

 

کمندِ زلفِ تو یک شهر را به دار کشید

شب نشسته به گیسوت دیکتاتور بود

 

دوباره من ، من ِ بـــی چاره بودم و تردید

همیشه نان من از دست عشق آجر بود

 

تفاوت من و تو بیش از آسمان و زمین

تفاوتــــی کــه فقط مایه ی تمسخر بود

 

تو آن دُری کـــه بدون صدف رهاشده بود

من آن صدف کف دریا که خالی از دُر بود

 

تو دوست داشتنت  معنی ترحم داشت

« علاقه ی تو به من از سر تظاهر بود»

 

ببخش از اینکه حقایق در این غزل رو شد

برای گفتن ایــن حرفــها دلــــم پــــُر بــــود

صادق فغانی

@@@@@@@@@

 

بر چهره ی تـو شرم نمایان شدنــی نیست

 هربی سرو پا یوسفِ کنعان شدنی نیست

 

 دیریست که از دست ِ تو خورشیدِ وجــودم

 قربانیِ ابری است که باران شدنی نیست

 

 ایمـــان تو بر معــــجزه ی عشق دروغ است

 فرعون ِ  ستم کار ِ مسلمان شدنی نیست

 

 افتــــاده دل ِ بت شـــکن ِ معبـــد ِ چشمت

 درآتشِ هجری که گلستان شدنی نیست

 

 ویـران نشده خانــــه ام از سیـل ِ غــــــم ِ تو

 کاشانه ی بردوش ، که ویران شدنی نیست

 

 انگشتر خاتـــــم ،هــــم اگـــــر داشته باشــی

 دیوی است درونت که سلیمان شدنی نیست

 

 ازخوردن ِ سیب تنت ای دختـر ِ شیطان

 این آدم ِ مغرور پشیمان شدنی نیست

 

 بیهـــــــــوده چــــــرا منکر ِچشــمـان تـــــــو باشم

 عاشق شده ام ، عشق که کتمان شدنی نیست

 

 این قصــــــه ی تکــراری مـــــاه است و پلنگـــــی

 این قصه ی دردی است که درمان شدنی نیست

صادق فغانی

@@@@@@@@@@@@

تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است  عزیز!

دیدنِ گریه ی تمساح محـال است  عزیز!

 

تا شمــا خانــــه اِتان سمتِ شمــالِ دهِ ماست

قبله ی دهکده مان  سمتِ شمال است عزیز!

 

پنجـــــره بین ِ من و توست مرا بـــوسه بزن

بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز!

 

ماهِ من عکس تو درچشــمه گِل آلـوده شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز!

 

دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟

امپراطـــوریِ تــــو رو بــــه زوال است عزیز!

 

عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکـــــه برگردنــــــم افتاده ، وَبال است عزیز

 

چارفصل است دلـــــم منتظر ِ پاســـخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیــز!

صادق فغانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 19:50  توسط صفا  | 

 

مـا فـرق بـه تـردسـتـی حـاتـم نفـروشـیم

این گـوهر سـیراب بـه شـبـنـم نـفـروشـیم

 

مشـکل بـود از حـسـن گلوسـوز گذشـتـن

مـا تـشـنگـی خـویش بـه زمزم نفـروشـیم

 

قـانع نتـوان شـد بـه صـبـاحـت ز مـلـاحـت

مـا زخـم نمـکـسـود بـه مـرهم نـفـروشـیم

 

صحرای جنون نیست کم از ملک سلیمان

مـا حـلـقـه زنـجـیـر بــه خـاتـم نـفـروشـیـم

 

مـا ســوخــتــگــان دولـت پــایـنـده غــم را

چون صبح به خوشحالی یک دم نفروشیم

 

یـوســف بــه زر قـلـب فـروشـان دگـرانـنـد

ما وقت خـوش خـود بـه دو عالم نفروشیم

صائب تبريزي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 19:24  توسط صفا  | 

 

شادي هميشه سهم خودت غم غنيمت است

شادي اگر زياد اگر كم غنيمت است

 

معشوق شعرهاي كهن گرچه بي وفاست

گاهي خبر بگيرد از آدم غنيمت است

 

اي خنده ات شكوفه ي زيتون رودبار

خرماي چشم هاي تو در بم غنيمت است

 

چشمان تو غنائم جنگي ست بي گمان

با من كمي بجنگ كه اين هم غنيمت است

 

گل هاي سرخ آفت جان پرنده هاست

در گوشه ي قفس گل مريم غنيمت است

 

شيرين قصه را به كلاغان نمي دهند

يك چاي تلخ با تو عزيزم غنيمت است

از : آرش پورعليزاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 19:8  توسط صفا  | 

 

نه خوابم می‌برد نه می‌برد مرگم به بیداری

به این حال معلق تا کی‌ام بیدار می‌داری

 

 فقط یک پنجره کافی‌ست تا خورشید برگردد

 به این شب‌های سیمانی و ساعت‌های دیواری

 

 هوا! گاهی هوا! گاهی هوا! گاهی هوا! گاهی،

 نفس بفرست! مُردم آه! از این آهِ تکراری

 

 برایم چشمگی کن تشنگی را از لبم بردار

 بجوش آنگاه شعری باش ــ رودی جاودان‌جاری‌ ــ

 

 نه تقویم و نه تاریخ و ... زمان یک برگ یک برگ است 

 زمین یک فصل یک فصل است با آیندۀ تاری ...

 

 که خواهد برد با هر فصل ما را رو به خواب مرگ

 که خواهد برد با هر مرگ ما را رو به بیداری

فريبا يوسفي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 18:24  توسط صفا  |