نجواي دلي ملول و مسرور !

 

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد

بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد

 

می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی

ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد

 

آماده بود از سر خود وا کند مرا

قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد

 

من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم

اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد

 

اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت

مختار بود و دست قضا را بهانه کرد

 

گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . .

پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد

 

می خواستم که سجده کنم در برابرش . . .

سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد

 

می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست

صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد

 

او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست . . .

حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد

 

بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش

قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 12:39  توسط صفا  | 

 

وقتی که نیستی دل من پیر می شود

حتی هوای عشق زمین گیر می شود

 

پشت غرور كهنه ی این شهر بی غزل

چشمی به جرم عشق تو زنجیر می شود

 

یك حس عاشقانه مرا كشف می كند

حسی كه پیش پای تو تعبیر می شود

 

اقرار می كنم كه به گردت نمی رسم

از بس شمیم فاصله تكثیر می شود

 

شاید كه رنگ سوء تفاهم گرفته ام

گاهی دلم از آیینه هم سیر می شود

 

امشب به خلوت دل بارانی ام بیا

فردا كه استخاره كنی دیر می شود

سیما قدرتی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 12:32  توسط صفا  | 

 

یقین که مست کند یک جهان زبوی تن تو

اگر کـــه باز شود دکمه هــــای پیـرهن تو

 

نه مستی است که پیراهنت ز تن بتراود

خدا شـراب خـودش را نشانده در بدن تو

 

پراز شکوفه و گل می شود تمام غزل هام

اگر کـــــه وام بگیرم بــــه بوسه از دهن تو

 

گرفته کشتی شوق تنم به وسوسه پهلو _

_کنــــار ســــاحل زیبـــــای بنـــــدر بدن تو

 

[ ] [ ]

 

من از میان همه خویش را برای تـــو خواندم

گزیدم از همه « من » را فقط برای «منِ» تو

 

تو کـــی برای دل من یگانه می شوی ای عشق؟

چقدر مانده به آن لحظه های «من» شدن «تو»؟

 

خوشا من و تو وشعرو شب و شراب و صدای _

نفس  نفس  زدن  من، نفس  نفس  زدن  تــــو

حمید چشم آور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 20:46  توسط صفا  | 

 

حرفهــــا دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو ،خدا را! بزنم یا نزنم؟

 

همه ی حرف دلم با تو همین است که دوست...!

چــــه کنــم؟ حـرف دلــــــم را بزنــــم یا نزنــم؟

 

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیــــر قول دلــــــم آیا بزنــم یا نزنــم؟

 

گفته بودم کـه به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

 

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میــــوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟

 

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشـــم تمنا بزنــــم یا نزنــــم؟

 

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنـــم یا نزنـــم؟ هـــا؟! بزنـــم یا نزنـــم؟

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 20:35  توسط صفا  | 

 

بر روزهای مرده تقويم خط بزن

واكن تمام پنجره های حيات را

 

خواننده ی كتيبه ی چشم و لبت منم

پــر رنگ كن بـــه خاطر من اين نكات را

 

ما را فقط به خاطر هـم آفريده اند

آنگونه كه خواجه و شاخه نبات را

 

نام تو با نسيم نشابور می رود

تا از غبــار غــم بتكاند هرات را

 

یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست!

از نو بدل بــه بتکده کـن سومنـــات را

 

حالا بایست! دور و برت را نگاه کن

تسخیــــر کرده ای همه کائنات را

 

تا پلک می زنی همه گمراه می شوند

بـــر  روی  مـــا  مبند  كتاب  نجات  را

علیرضا بدیع

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 20:30  توسط صفا  | 

 

سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه ومن

هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب

 

هميشه معني صد اضطراب... من، بي تو

هميشه ديدن بي پرده شما در خواب

 

چه عاشقانه پوچي! تو خوب مي داني

ميان اين همه رويا فقط تويي كمياب

 

و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم

چه فصل خالي و تلخيست سهم من زين خواب!  

 

كجاست آنكه ز من آتشي بگيراند

بسازد از تن من قطعه قطعه هاي مذاب

 

و يا حضور تو را قصّه قصّه...فصل به فصل...

بخواند از تو غزل هاي نابِ بي پاياب

 

خدا کند که غزلهای آخرم باشد

خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب

 

چه روزگار غریبیست نازنین، آری

نه حرف مانده برایم... نه عشق های مجاب

 

بیا... تمام کن این انتظار را در من

بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب

یکی نبود و یکی بود و او نبود ...و من

هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب ..

فاطمه شمس

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 19:46  توسط صفا  | 

 

اینجا کسی برای شما مدّتیست که ...

هی بیت های گمشده را مدّتیست که...

 

پیدا نمی کند و دلش شور می زند

شاید برای اینکه شما مدّتیست که...

 

روی نوار مغز کسی راه می روید

این روح سر به راه مرا مدّتیست که...

 

حال بدیست اینکه فقط چهره شما

هی حک شود و مثل دعا مدّتیست که...

 

گاهی امید و گاه کمی ترس خنده دار

گرمای دستهای خدا مدّتیست که...

 

آنقدر بی تفاوت و سردی که عاشقی

از یاد و خاطر و دل ما مدّتیست که... 

 

بگذار جمله های بدِ نا تمام را ...

رک ! زیرخاک پای شما مدّتیست که...

 

له می شود تمام غزلها و شعرهام

آنتن نمی دهید و صدا مدّ تیست که...

 

صد بار روبروی شما...حرفهای پرت

آقا! میان گمشده ها مدّتیست که...

 

دنبالتان ... همیشه همین دور مضحک و

من آزمون ، شما و خطا مدّتیست که ...

 

می خواستم خلاصه بگویم ولی نشد...

اینجا کسی برای شما مدّتیست که...

فاطمه شمس

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 19:45  توسط صفا  | 

 

من و دل آمده بودیم به مهمانی تو

هر دو لبریز غزل غرق گل افشانی تو

 

دلکم عرض ادب کرد و همان گوشه نشست

من همه محو دل و او همه حیرانی تو

 

شب شعری که به پا بود در آن صبح لطیف

برد ما را به تب خیس و غزلخوانی تو

 

من دچار تو شدم وقتی نگاهم کردی

دل گرفتار همان موسم بارانی تو

 

چشم تو خلوت خوبی است اگر بگذارند

من و دل زائر آن معبد روحانی تو

 

روزی سرشار تر از حس شکفتن در باد

روز آغاز من و خلوت عرفانی تو

 

آسمان نیز ورق خورد همان روز که باز

من و دل آمده بودیم به مهمانی تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 19:20  توسط صفا  | 

 

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت

بــاور نـمـی کــردم، بــه آســـانی دلـم رفت

 

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد

در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت

 

رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!

پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت

 

مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت

مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی، دلـم رفت

 

مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس

یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

 

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد

زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی، دلم رفــــت

 

ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش

امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی، دلـم رفـت

 

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد

دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... (   )رفت

 کاظم بهمنی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 12:11  توسط صفا  | 

 

آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد

یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد

 

عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد

هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد

 

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت

نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

 

دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار

نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد

 

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی

عشق بازاری ما رونق بازارش برد

 

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ

که به عمری نتوان دست در آثارش برد

 

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب

کاری از پیش رود کارستان ک «آرش» برد

حسین منزوی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 9:41  توسط صفا  | 

 

صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای

تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای

 

 پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک

 در حریم شوق ها آیینه دارم کرده ای

 

 در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر

 روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای

 

در شهادتگاه شوق از جلوه ای آیینه دار

پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای

 

 می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق

تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای

 

زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر

جلوه ی برقی که امشب نذر خارم کرده ای

 

 نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل

 کز خیالت صد چمن گل درکنارم کرده ای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 8:56  توسط صفا  | 

 

سیلِ سیالِ نگاهِ سبزت،

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛

و در این راه تباه،

عاقبت هستی خود را دادم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 8:27  توسط صفا  | 

 

ای رفیقان از شما جا مانده ام

در کویر سینه تنها مانده ام

 

گم شدم در ظلمت شبهای خویش

مانده ام سرگشته در دنیای خویش

*

یک بیابان ناله دارم در گلو

آب تلخ گریه دارم در سبو

 

من غریبم غربتم بی انتهاست

سینه ام با درد غربت آشناست

*

آتشی بودم که خاکستر شدم

شعر غربت را دگر ازبر شدم

 

از شما یاران جدا ماندم جدا

سوز دردم را خدا داند خدا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 8:24  توسط صفا  | 

 

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:

« دوستی » نیز گلی ست

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقه نازک را

-دانسته-

بیازارد!

 

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار،

هر سخن ، هر رفتار،

دانه هایی ست که می افشانیم

برگ و باری ست که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

 

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

 

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

 

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند

- شادی روح تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، عطر افشان

گلباران باد

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 20:48  توسط صفا  | 

 

بس که دل خورده ست از دستِ رفیقان، نیشتر

از تمامِ خلق دلگیریم و... از خود بیش تر

 

 آری، از هر چشمِ مستی می هراسم بعد از این

دوری ات کرده مرا از پیش، دوراندیش تر

 

 چشم های تو به من آموخت رازِ فقر را:

هر که چشمش سیرتر... از دیگران... درویش تر

 

 گاه رؤیای وصال و گاه کابوسِ فراق...

زندگی خواب است... اما کاش کم تشویش تر!

 ***

 تک درختی مانده بر راه ام که بر اندامِ من

هر که رد شد، زد به رسمِ یادگاری نیشتر...

سید محسن خاتمی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 20:44  توسط صفا  | 

 

من زمین و آسمان را،  کهـکشان را دوست دارم

من پل رنگین کمان را،  آفتاب مهربان رادوست دارم

ابرهای پر ز باران، کوهساران، ماهتاب و لاله زاران

 

من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم

عاشقان ناتوان را، عشق های بی امان را

 من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم

 

دوستی های نهان را،  خنده های ناگهان را

 بوسه های صادق و سرشارمان را

 من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را  دوست دارم

 

مادران را 

قلبهای پاکشان را

اشکهای نابشان را

دستهای گرمشان را

حرفهای از صمیم قلبشان را

شور و شوق چشمشان را

من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم

 

من دروغ بچگان را

شیطنتهای همیشه بکرشان را

رازشان را

پاکی احساسشان را

خنده های شادشان را

بادبادکهای قشنگ و نازشان را

دستهای کوچک وپربارشان را

هر نگاه خالی از نیرنگشان را

اعتماد خالی از تردیدشان را

من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم

 

سایه های کاج های مهربان را

بید مجنون ها و برگ نازشان را

سروها و قامت رعنایشان را

نخلها و ارتفاع نابشان را

تاکها و مستی انگورشان را

سر کشی های شراب و ...

راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم

 

نازهای معشوقان زمان را

دل شکستنهای بی منظورشان را

بوسه های گرمشان را

قهرهای تلخشان را

آشتیهای زود هنگامشان را

عشقهای آتشین و پر رنگشان را

قلبهای بی تاب و تنگشان را

آشنایی های پرلبخند شان را

و خداحافظی های پر اشکشان را

گریه های شوقشان را

ضربه های قلبشان را

حرفهای بی حد و مرزشان را

من تمام عشق های جاودان را  دوست دارم

لیلی و مجنونمان را

خسرو و شیرینمان را

کوه کن فرهادمان را....

 

یادم آ مد !

من خدا را و خودم را و جهان را

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

می پرستم.....

تا ابد هر جا که هستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 20:5  توسط صفا  | 

 

مشکی ترین ستاره‌ی شب هاست چشم تو

شاید خسوف کامل دنیاست چشم تو

 

ضرب الاجل برای تمام غزال هاست

از بس که دلبرانه و زیباست چشم تو

 

معصوم و سر به زیر صدایش نمی‌چکد

آری متین و ساکت و آقاست چشم تو

 

حرفی است نو تر از همه‌ی شعرهای من

چون اولین سروده‌ی نیماست چشم تو

 

می خواهمت درست مرا آن چنان که تو

من دوست دارمت وَ مرا خواست چشم تو

 

یک لحظه باش ؛ پلک نزن گوش کن به من

اصلاً نه من نه تو همه‌ی ماست چشم تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 20:4  توسط صفا  | 

 

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

 

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

 

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

با کودکان خفته به گهواره تاب را

 

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

 

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

 

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 19:37  توسط صفا  | 

 

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد

باشد که چو روز آید بر وی گذرت افتد

 

زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز

آن کس که به امیدی بر خاک درت افتد

 

آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتر

از بخت بدم گویی خود بیشترت افتد

 

من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتم

آخر به غلط روزی بر من گذرت افتد

 

گفتم که: بده دادم، بیداد فزون کردی

بد رفت، ندانستم، گفتم: مگرت افتد

 

در عمر اگر یک دم خواهی که دهی دادم

ناگاه چو وابینی رایی دگرت افتد

 

کم نال، عراقی، زانک این قصه درد تو

گر شرح دهی عمری، هم مختصرت افتد

فخرالدین عراقی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:56  توسط صفا  | 

 

هرچه این احساس را در انزوا پنهان کند

می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

 

عشق قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز

کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

 

در خودش من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر

ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

 

هر چه فریاد است از چشمان او خواهم شنید

هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند

 

آه! مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست

حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!

 

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها

باز من پیدا شوم باز او مرا پنهان کند

نجمه زارع

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:50  توسط صفا  | 

 

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

 

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس 

که به هر حلقه موی تو گرفتاری هست

 

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست 

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

 

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید 

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

 

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم 

همه دانند که در صحبت گل خاری هست

 

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس 

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

 

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد 

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

 

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

 

من از این دلق مرقع به درآیم روزی 

تا همه خلق بدانند که زناری هست

 

همه را هست همین داغ محبت که مراست

که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

 

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

داستانیست که بر هر سر بازاری هست

سعدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:41  توسط صفا  | 

 

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

 

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

 

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

 

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

 

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

 

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

 

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

 

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

 

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

 

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

 

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی

 

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

 

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

 

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

 

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی

محمد حسین بهرامیان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:33  توسط صفا  | 

 

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را

اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 9:40  توسط صفا  | 

 

لاله‌ی وحشی من

به چه امید سر از خاک برون می‌آری؟

به خیالت که بهار آمده است؟

گل به بار آمده است؟

که زمستان سپری گشته و سرما رفته؟

یخ غم وا شده و سوز ز صحرا رفته؟

لاله‌ی وحشی من

به چه امید سر از خاک برون می‌آری؟

به خیالت که در این ابر عقیم،

نم بارانی هست؟

یا در این باد که گلشن همه افسرده از اوست

نفسِ گرمِ بهارانی هست؟

لاله‌ی وحشی من

در دل خاک بخواب

زندگی سخت به خواب است هنوز!

چه بهاری؟ چه گلی؟

که سراب است هنوز!

آسمان سرد،

زمین سرد،

نقش امید بر آب است هنوز!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 21:12  توسط صفا  | 

 

سارای کوچک من، در باغ بی انارم

بنشین که من برایت، شعری نگفته دارم

 

در قحطسالی عشق، ازمن نرنج دختر

وقتی سبد سبد هیچ، دست تو می سپارم

 

یادش بخیر سارا، بعد از کلاس اول

نه میوه ای به جا ماند، نه سینی انارم

 

چیزی نمانده جز مرگ، در ذهن خشک پاییز

عمری مرا ورق زد، تقویم بی بهارم

 

بوی لجن گرفته، این لحظه های راکد

از بس که گند می زد، مرداب روزگارم

 

بابا، انار، باران... مشقی که خط خطی شد

این خاطرات خوش را، در خاک می گذارم

 

بنشین عروس اول، بانوی کودکی هام

بنشین که من برایت، شعری دوباره دارم....

علی اکبر لطفی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 20:39  توسط صفا  | 

 

آمده‌ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی، نی شکنم، شکر برم

 

آمده‌ام چو عقل و جان، از همه دیده‌ها نهان

تا سوی جان و دیدگان، مشعله نظر برم

 

آمده‌ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم

آمده‌ام که زر برم، زر نبرم خبر برم

 

گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم

 

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم

 

آنکه ز زخم تیر او، کوه شکاف می کند

پیش گشادتیر او، وای اگر سپر برم

 

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند، گفت بلی اگر برم

 

آنک ز تاب روی او، نور صفا به دل کشد

و آنکه ز جوی حسن او، آب سوی جگر برم

 

در هوس خیال او، همچو خیال گشته‌ام

وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم

 

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 8:21  توسط صفا  | 

 

حسادت می کنم آری ،

حسادت زاده ی عشق است.

به مژگان سیاه تو

حسادت می کنم گاهی

که عمری می نشیند خوش

کنار ساحل چشمت

کنار آبی روشن

کنار چشم زیبایت

که خود دریای شیرینی است

حسادت می کنم آری

حسادت کار دل باشد

که حتی من به آن سایه

که هر جا همرهت باشد

به آن تیره دل تنها

که گشته سایه ات عمری

حسادت می کنم گهگاه

نمی دانم چرا آخر

به جای دوستی با ما

شدی همراه آن سایه

همان تیره دل خاموش

دلت خوش بود با مژگان

نشسته بر لب چشمت

همیشه تیره و تاریک

همیشه شب نشین غم

اگر عمری حسد کردم

همه از عمر من کم کرد

دگر حسرت شده کارم

که بر عمرم چه بدکردم

من هر چه تیره تر گشتم

تو را نزدیک تر دیدم

که تو با نور می جنگی

تو ای همسایه ی سایه

به دل مانده همین پرسش

که ای محبوبه ی خاموش

اگر ما هم سیه بودیم

به رنگ بخت و رویامان

تو با ما یار می گشتی

تو ای دلدار بی ایمان

*

احمد حسینی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:58  توسط صفا  | 

 

رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز

عکس روی تو در این آیینه پیداست هنوز

 

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز

 

در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز

در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز

 

گر چه امروز من آیینه ی فردای منست

دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز

 

عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست

زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز

 

لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم

پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز

ابوالحسن ورزی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:52  توسط صفا  | 

 

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست

غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

 

به همم ریخته ست گیسویی

به همم ریخته ست مدتهاست

 

هم به هم ریخته ست هم موزون

اختیارات شاعری خداست

 

در کش و قوس بوسه و پرهیز

کارمان کار ساحل و دریاست

 

 نیست مستور آن که بد مست است

چشم تو این میانه استثناست

 

خاطرت جمع من پریشانم

من حواسم هنوز پرت هواست

 

 از پریشانی اش پشیمان نیست

دل شیدای ما از آن دلهاست!

 

هر کجا میروی دلم با توست

هر کجا میروم غمت آنجاست

 

عشق سوغات باغهای بهشت

عشق میراث آدم و حواست

محمد مهدی سیار

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:50  توسط صفا  | 

 

من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی

تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی

 

این تاول و تب‌خال و دهان سوختگی‌ها

از آهِ زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی

 

از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی

ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی

 

یک بار شده بر جگرم  زخـــم نکاری؟

یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟

 

هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم

بر گونه‌ی سرخابی‌ات افتاد خراشی

 

از شوق هم‌آغوشی و از حسرت دیدار

بایست بمیریم چه باشی چـه نباشی

حامد عسکری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 20:6  توسط صفا  |