نجواي دلي ملول و مسرور !

  زهر ترین زاویـــه ی شوکران مرگ ترین حقه ی جادوگران   داغ ترین شهوت آتش زدن تهمت شاعر به سیاوش زدن   هر که تو را دید زمین گیر شد سخت به جوش آمد و تبخیر شد   درد بزرگ سرطانی من کهنه ترین زخم جوانی من   با تو ام ای شعر به من گوش کن نقشه نکش حرف نزن گوش کن   شعر تو را با خفه خون ساختند از تو هیولای جنون ساختند   ریشه به خونابه و خون میرسد میوه که شد بمب جنون میرسد   محض خودت بمب منم ، دورتر ! می ترکم چند قدم دورتر !   از همه ی کودکی ام درد ماند نیم وجب بچه ي ولگرد ماند   حال مرا از من بیمار پرس از شب و خاکستر سیگار پرس   از سر شب تا به سحر سوختن حادثه را از دو سه سر سوختن   خانه خرابی من از دست توست آخر هر راه به بن بست توست * چک چک خون را به دلم ریختم شعر! چه کردی که به هم ریختم ؟   گاه شقایق تر از انسان شدی روح ترک خورده ی کاشان شدی   شعر! تو بودی که پس از فصل سرد هیچ کسی شک به زمستان نکرد   زلزله ها کار فروغ است و بس ؟ هر چه که بستند دروغ است و بس   تیغه ی زنجان بخزد بر تنت خون دل منزویان گردنت   شاعر اگر رب غزل خوانی است عاقبتش نصرت رحمانی است   حضرت تنهای به هم ریخته خون و عطش را به هم آمیخته   کهنه قماری است غزل ساختن یک شبه ده قافیه را باختن   دست خراب است چرا سر کنم ؟ آس نشانم بده باور کنم   دست کسی نیست زمین گیری ام عاشق این آدم زنجیری ام   شعله بکش بر شب تکراری ام مرده ی این گونه خود آزاری ام   من قلم از خوب و بدم خواستم جرم کسی نیست ، خودم خواستم   شیشه ای ام سنگ ترت را بزن تهمت پر رنگ ترت را بزن   سارق شبهای طلاکوب من میشکنم میشکنم خوب من * منتظر یک شب طوفانی ام در به در ساعت ویرانی ام   پای خودم داغ پشیمانی ام مثل خودت درد خیابانی ام   با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام   مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟ تا که مرا دید به حالم گریست   ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟ مردن تدریجی اگر زندگی ست   طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام   من که منم جای کسی نیستم میوه ی طوبای کسی نیستم   گیج تماشای کسی نیستم مزه ی لبهای کسی نیستم   دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام   خسته از اندازه ی جنجال ها از گذر سوق به گودال ها   از شب چسبیده به چنگال ها با گذر تیر که از بال ها   آمده ام با عطش سال ها تا تو کمی عشق بنوشانی ام   شعر اگر خرده هیولا شدم آخر ابَر آدم تنها شدم   گاه پریشان تر از این ها شدم از همه جا رانده ی دنیا شدم   ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام   وای اگر پیچش من با خمت درد شود تا که به دست آرمت   نوش خودم زهر سراپا غمت بیشترش کن که کمم با کمت   خوب ترین حادثه میدانمت خوب ترین حادثه میدانی ام ؟   غسل کن و نیت اعجاز کن باز مرا با خودم آغاز کن   یک وجب از پنجره پرواز کن گوش مرا معرکه ی راز کن   حرف بزن ابر ِ مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی ام   قحطی حرف است و سخن سالهاست قفل زمان را بشکن سال هاست   پر شدم از درد شدن سال هاست ظرفیت سینه ی من سال هاست   حرف بزن حرف بزن سال هاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام * روز و شبم را به هم آمیختم شعر چه کردی که به هم ریختم ؟   یک قدم از تو همه ی جاده من خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من   شعر تو را داغ به جانت زدند مهر خیانت به دهانت زدند   هر که قلم داشت هنرمند نیست ناسره را با سره پیوند نیست   لغلغه ها در دهن آویختند خوب و بدی را به هم آمیختند   ملعبه ی قافیه بازی شدی هرزه ی هر دست درازی شدی   کنج همین معرکه دارت زدند دست به هر دار و ندارت زدند   سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟ لب بگشایید اگر دیده اید   تا که به هر وا ژه ستم میشود دست ، طبیعی است قلم میشود   وا ژه ی در حنجره را تیغ کن زیر قدم ها تله تبلیغ کن   شعر اگر زخم زبان تیز تر شهر من از قونیه تبریز تر   زنده بمان قاتل دلخواه من محو نشو ماه ترین ماه من   مُردی و انگار به هوش آمدند هی ! چقدر دست برایت زدند ! علیرضا آذر
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو دنیای منی...

گفتی: به جز این چیستم؟ گفتم: تو رویای منی

 

گفتی: به امیدم نباش، من یک شب دلخسته ام

گفتم: نمی دانی  مگر؟  امید  فردای  منی...

 

گفتی: دل من زخمی این روزهای شب زده است

گفتم: تو اما مرهم این قلب  تنهای منی

 

گفتی: چه میخواهی تو از این ساحل ویران شده؟

گفتم : هنوزم در غزل،  آبی  دریای  منی

 

گفتی: هنوزم شاعری؟ بارانی و لبریز و سبز؟

گفتم: دچار و شاعرم ، زیرا تو زیبای منی

 

گفتی: چه فرقی می کند، باشم کنارت یا که نه؟

گفتم: نمی دانی  مگر؟ امروز و فردای منی

 

گفتی: که مجنون می شوی از بودنت با من ، برو

گفتم: که مجنون بوده ام از وقتی  لیلای مني

 

یک کوچه لبریز غزل ، ما هر دو درگیر سوال

گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو؟دنیای منی

رضا قریشی نژاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

زن جوان، غزلی با ردیف " آمد " بود

که بر صحیفه ي تقدیر من مسود بود

 

زنی که مثل غزلهـــای عاشقانه ی من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

 

مرا زقید زمان و مکان رهـــا می کرد

اگرچه خود به زمان و مکان مقید بود

 

به جلوه وجذبه درضیافت غزلم

میان آمده و رفتگان سرآمد بود

 

زنی که آمدنش مثل " آ " ی آمدنش

رهایی نفس از حبس های ممتد بود

 

بــه جمله دل  من  مسندالیه " آن زن "

..و "است" رابطه و"با شکوه"مسند بود

 

زن جوان نه همین فرصت جوانی من

کـــه از جوانــی من رخصت مجدد بود

 

میان جامه ي عریانی از تکلف خود

خلوص منتزع و خلسه ي مجرد بود

 

دو چشم داشت - دو سبز آبی بلاتکلیف

کــــه بر دوراهــــی دریا، چمن مردد بود

 

به خنده گفت :ولی هیچ، خوب مطلق نیست

زنــــی کـــه آمدنش خــــوب و رفتنش بد بود

حسین منزوی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان

انتخابی است که کردیم برای خودمان

 

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند

غم نداریم ، بزرگ است خدای خودمان

 

بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند

خودمان آینه هستیم برای خودمان

 

ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم

دو مسافر یله در آب و هوای خودمان

 

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر

رو به هم باز شود پنجره های خودمان

 

من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم

دیگران را نگذاریم به جای خودمان

 

دیگران هر چه که گفتند بگویند ، بیا

خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

مهدی فرجی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

شوق پر کشيدن است در سرم قبول کن

دل شکسته ام اگر نمی پرم قبول کن

 

اينکه دور دور باشم از تو نبينمت

جا نمی شود به حجم باورم قبول کن

 

گاه پر زدن در آسمان شعرهات را

از من - از منی که يک کبوترم قبول کن

 

در اطاق رازهای تو سرک نمی کشم

بيش از آنچه خواستی نمی پرم قبول کن

 

قدر يک قفس که خلوتت بهم نمی خورد

گاه نامه می برم - مياورم - قبول کن

 

پاکم آنقدر که آسمان صاف تيرماه

با تو چشم پاک يک برادرم - قبول کن

 

هی نگو که عشقمان جداست شعرمان جداست

بی تو من نه عاشقم نه شاعرم قبول کن

 

آب ...

وقتی آب اين قدر گذشته از سرم

من نمی توانم از تو بگذرم قبول کن

مهدی فرجی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

شوق پر کشيدن است در سرم قبول کن

دل شکسته ام اگر نمی پرم قبول کن

 

اينکه دور دور باشم از تو نبينمت

جا نمی شود به حجم باورم قبول کن

 

گاه پر زدن در آسمان شعرهات را

از من - از منی که يک کبوترم قبول کن

 

در اطاق رازهای تو سرک نمی کشم

بيش از آنچه خواستی نمی پرم قبول کن

 

قدر يک قفس که خلوتت بهم نمی خورد

گاه نامه می برم - مياورم - قبول کن

 

پاکم آنقدر که آسمان صاف تيرماه

با تو چشم پاک يک برادرم - قبول کن

 

هی نگو که عشقمان جداست شعرمان جداست

بی تو من نه عاشقم نه شاعرم قبول کن

 

آب ...

وقتی آب اين قدر گذشته از سرم

من نمی توانم از تو بگذرم قبول کن

مهدی فرجی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 


بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست   مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست   آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست   بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست   باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق وسکوت تو جواب همه مسئله هاست @ به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد   لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد   با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد   هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد   خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد! @ بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند   باید این آیینه را برق نگاهی می شکست پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند   گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند   شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند   کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند @ در گذر از عاشقان رسید به فالم دست مرا خواند و گریه کرد به حالم   روز ازل هم گریست آن ملک مست نامه تقدیر را که بست به بالم   مثل اناری که از درخت بیفتد در هیجان رسیدن به کمالم   هر رگ من رد یک ترک به تنم شد منتظر یک اشاره است سفالم   بیشه شیران شرزه بود دو چشمش کاش به سویش نرفته بود غزالم   هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد در جگرم آتش است از که بنالم @ ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ   گر شور به دریا زدنت نیست از این پس بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ   با من سر پیمانت اگر نیست نیایم چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ   من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ   یک روز دو دلباخته بودیم من و تو! اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ @ از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟! دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند   گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند   کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند   سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند   این ماهی افتاده در تنگ تماشا را پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند @ از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند   پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار» تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند   یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند   ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند   یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند   آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند @ کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است   ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است   خلق دلسنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است   یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است   نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است   بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم سفره‌ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است! @ به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد   سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد   عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد   آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد   آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد @ از شوکت فرمانرواییها سرم خالی است من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است   چابک‌سواری، نامه‌ای خونین به دستم داد با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است   خون‌گریه‌های امپراتوری پشیمانم در آستین ترس، جای خنجرم خالی است   مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟ تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟   ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است   فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن ای مرگ! تابوتی که با خود می‌برم خالی است @ راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است در پیله ابریشمش پروانه مرده است   در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است   یک عمر زیر پا لگد کردند او را اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است   گنجشکها! از شانه‌هایم برنخیزید روزی درختی زیر این ویرانه مرده است دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است @ شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است غم قرار دل پرمشغله عشاق است   جام می‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است   بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است   بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است   باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است. @ پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند   شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی لبخندهای شادی و غم فرق دارند   برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند   من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان با این حساب اهل جهنم فرق دارند   بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن پروانه‌های مرده با هم فرق دارند @ این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته   بعد از این در جام من تصویر ابر تیره‌ ایست بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته   مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته   هر چه دام افکندم، آهوها گریزان‌تر شدند حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته   هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست هر کجا پا می‌گذارم دامنی دل ریخته   زاهدی با کوزه‌ای خالی ز دریا بازگشت گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته! @ مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد   آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد   خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد   وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت بی‌تابی مزارع گندم شروع شد   موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد   از فال دست خود چه بگویم که ماجرا از ربنای رکعت دوم شروع شد   در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد @ بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکند   باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند   گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند   شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند   کاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند @ وای دلم ...   عشق بر شانه هم چیدن ... به نسیمی همه راه به هم می ریزد کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد   سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد   عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد   آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد   آه یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد  @ ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار  برخیز چه پیشامده این بار علمدار   گیریم که دست و علم و مشک بیفتد  برخیز فدای سرت انگار نه انگار  @ السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع) گام های استوار و مصمم، پهنه محبوس زمین را می لرزاند، زمان در حیرت این حرکت، مغزها عاجز از تحلیل این مقصد، دانایان به نادانی معترف و اندیشمندان از اندیشیدن عاجز. کاروان شهادت، آغازگر تاریخ ، تاریخی که دوباره نگاشته می شود و آنچه را از دعوت آدم و شهادت هابیل و ضربه های تبر ابراهیم وعصای موسی و شمشیر عیسی (ع) و هیبت محمد(ص) و ذوالفقار علی (ع) و نرمش غرور آفرین حسن(ع) به عنوان فلسفه تاریخ در بر دارد دگر بار، برای همیشه می خواهد به ثبت برساند.واما غزل...   نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش به روی شانه طوفان رهاست گیسویش   ز دوردست سواران دوباره می آیند که بگذرند به اسبان خویش از رویش   کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم که باد از دل صحرا می آورد بویش   کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم کسی چنان که به مذبح برید چاقویش   نشسته است کنارش کسی که می گرید کسی که دست گرفته به روی پهلویش   هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست که این غریب نهاده است سر به زانویش   کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است کجای حادثه افتاده است بازویش   کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش نشسته تیر به زیر کمان ابرویش   کسی است وارث این دردها که چون کوه است عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش   عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش   طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری به روی شانه طوفان رهاست گیسویش  @ من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام   روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...   خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام   ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را! به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام   باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...   نشد از یاد برم خاطره ی دوری را باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام     تا مثلا تازه شود .... غزلی از اقلیت...     من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم   روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک از در آمیختن آمیختن شادی و غم دلتنگم   خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم   ای نبخشوده گناه پدرم آدم را به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم   حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم   نشد از یاد برم خاطره دوری را بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم @ به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است به من! که هر نفسم آه در بی آه است   در آسمان خبری از ستاره من نیست که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است   به جای سرزنش من به او نگاه کنید دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است   شب مشاهده چشم آن کمان ابروست! کمین کنید که امشب سر بزنگاه است   شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار شب خجالت من از لب تو در راه است.... @ فاضل نظری
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

تضمینی از حافظ

عاشقی افسانه شد شب زنده داران راچه شد

دور عشق ای دل سر آمد بیقراران را چه شد

مهر در دلها نیابی غمگساران را چه شد

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

@

پهنه رود صفاهان همچو دشت نینواست

چشمه سارانش ز جوش افتاده گویی سالهاست

زنده رودش را بخوانی مرده رود اکنون بجاست

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد

@

میهن ما مبتلای دردهای بی دواست

آدمی در گیر و دار بندوبست اغنیاست

روزگاری طی شد اما تکسواری بر نخاست

لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست

تابش خورشیدو سعی باد و باران را چه شد

@

خاک پاکان بود و مهد تر زبانان این دیار

ملک نیکان بود و بوم پاک جانان این دیار

زادگاه مهر بودو مهر داران این دیار

شهر یاران بودو خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

@

سرخ رو دشت و دمن از رویش آلاله هاست

با طراوت شاخه های سنبل از باد صباست

غنچه از هرسو بر آمد بلبل شیدا کجاست

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

@

ظلم کوشان آتشی در دودمان افکنده اند

رادمردان نیزه و تیرو کمان افکنده اند

نکته دانان تیغ تاثیر زبان افکنده اند

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

@

از در میخانه دوش این نغمه می آمد به گوش

رمز هستی را نمیدانی نکویی می بنوش

با خبر از عالم بالا نمیگردی مکوش

حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش

از که میپرسی که دور روز گاران را چه شد

فیض اله نکویی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 


  بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست   مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست   آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست   بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست   باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق وسکوت تو جواب همه مسئله هاست @ به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد   لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد   با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد   هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد   خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد! @ بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند   باید این آیینه را برق نگاهی می شکست پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند   گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند   شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند   کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند @ در گذر از عاشقان رسید به فالم دست مرا خواند و گریه کرد به حالم   روز ازل هم گریست آن ملک مست نامه تقدیر را که بست به بالم   مثل اناری که از درخت بیفتد در هیجان رسیدن به کمالم   هر رگ من رد یک ترک به تنم شد منتظر یک اشاره است سفالم   بیشه شیران شرزه بود دو چشمش کاش به سویش نرفته بود غزالم   هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد در جگرم آتش است از که بنالم @ ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ   گر شور به دریا زدنت نیست از این پس بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ   با من سر پیمانت اگر نیست نیایم چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ   من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ   یک روز دو دلباخته بودیم من و تو! اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ @ از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟! دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند   گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند   کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند   سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند   این ماهی افتاده در تنگ تماشا را پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند @ از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند   پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار» تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند   یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند   ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند   یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند   آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند @ کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است   ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است   خلق دلسنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است   یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است   نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است   بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم سفره‌ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است! @ به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد   سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد   عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد   آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد   آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد @ از شوکت فرمانرواییها سرم خالی است من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است   چابک‌سواری، نامه‌ای خونین به دستم داد با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است   خون‌گریه‌های امپراتوری پشیمانم در آستین ترس، جای خنجرم خالی است   مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟ تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟   ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است   فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن ای مرگ! تابوتی که با خود می‌برم خالی است @ راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است در پیله ابریشمش پروانه مرده است   در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است   یک عمر زیر پا لگد کردند او را اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است   گنجشکها! از شانه‌هایم برنخیزید روزی درختی زیر این ویرانه مرده است دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است @ شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است غم قرار دل پرمشغله عشاق است   جام می‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است   بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است   بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است   باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است. @ پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند   شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی لبخندهای شادی و غم فرق دارند   برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند   من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان با این حساب اهل جهنم فرق دارند   بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن پروانه‌های مرده با هم فرق دارند @ این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته   بعد از این در جام من تصویر ابر تیره‌ ایست بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته   مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته   هر چه دام افکندم، آهوها گریزان‌تر شدند حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته   هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست هر کجا پا می‌گذارم دامنی دل ریخته   زاهدی با کوزه‌ای خالی ز دریا بازگشت گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته! @ مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد   آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد   خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد   وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت بی‌تابی مزارع گندم شروع شد   موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد   از فال دست خود چه بگویم که ماجرا از ربنای رکعت دوم شروع شد   در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد @ بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکند   باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند   گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند   شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند   کاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند @ وای دلم ...   عشق بر شانه هم چیدن ... به نسیمی همه راه به هم می ریزد کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد   سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد   عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد   آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد   آه یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد  @ ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار  برخیز چه پیشامده این بار علمدار   گیریم که دست و علم و مشک بیفتد  برخیز فدای سرت انگار نه انگار  @ السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع) گام های استوار و مصمم، پهنه محبوس زمین را می لرزاند، زمان در حیرت این حرکت، مغزها عاجز از تحلیل این مقصد، دانایان به نادانی معترف و اندیشمندان از اندیشیدن عاجز. کاروان شهادت، آغازگر تاریخ ، تاریخی که دوباره نگاشته می شود و آنچه را از دعوت آدم و شهادت هابیل و ضربه های تبر ابراهیم وعصای موسی و شمشیر عیسی (ع) و هیبت محمد(ص) و ذوالفقار علی (ع) و نرمش غرور آفرین حسن(ع) به عنوان فلسفه تاریخ در بر دارد دگر بار، برای همیشه می خواهد به ثبت برساند.واما غزل...   نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش به روی شانه طوفان رهاست گیسویش   ز دوردست سواران دوباره می آیند که بگذرند به اسبان خویش از رویش   کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم که باد از دل صحرا می آورد بویش   کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم کسی چنان که به مذبح برید چاقویش   نشسته است کنارش کسی که می گرید کسی که دست گرفته به روی پهلویش   هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست که این غریب نهاده است سر به زانویش   کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است کجای حادثه افتاده است بازویش   کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش نشسته تیر به زیر کمان ابرویش   کسی است وارث این دردها که چون کوه است عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش   عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش   طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری به روی شانه طوفان رهاست گیسویش  @ من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام   روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...   خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام   ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را! به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام   باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...   نشد از یاد برم خاطره ی دوری را باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام     تا مثلا تازه شود .... غزلی از اقلیت...     من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم   روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک از در آمیختن آمیختن شادی و غم دلتنگم   خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم   ای نبخشوده گناه پدرم آدم را به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم   حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم   نشد از یاد برم خاطره دوری را بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم @ به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است به من! که هر نفسم آه در بی آه است   در آسمان خبری از ستاره من نیست که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است   به جای سرزنش من به او نگاه کنید دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است   شب مشاهده چشم آن کمان ابروست! کمین کنید که امشب سر بزنگاه است   شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار شب خجالت من از لب تو در راه است.... @ فاضل نظری  
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

تیغ رجز فرو بنه ، لاف زدن چه فایده ؟

زخمه به جان من بزن ، زخم بدن چه فایده؟

 

تهمت عشق میزنی  ، کیست شریک جرم من ؟

در شب سرد سایه ها ،  همدم کیست هُرم من ؟

افشين يداللهي

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

وقتی گریبان  عدم، با دست خلقت می درید

وقتی ابد  چشم تو را، پیش از ازل می آفرید

*

وقتی زمین ناز تو را، در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را، با  اشک هایم می چشید

*

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

*

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود

*

وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد!

آدم زمینی تر شد و، عالم به آدم، سجده کرد!

*

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی…

افشین یداللهی

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران، خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟!

کجاست؟!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

سر كوه بلند آمد سحر باد

ز توفاني كه مي آمد خبرداد

 

درخت سبزه لرزيدند و لاله

به خاك افتاد و مرغ از چهچهه افتاد

سر كوه بلند ابر است و باران

زمين غرق گل و سبزه ي بهاران

 

گل و سبزه ي بهاران خاك و خشت است

براي آن كه دور افتد ز ياران

سر كوه بلند آهوي خسته

شكسته دست و پا ، غمگين نشسته

 

شكست دست و پا درد است ، اما

نه چون درد دلش كز غم شكسته

سر كوه بلند افتان و خيزان

چكان خونش از دهان زخم و ريزان

 

نمي گويد پلنگ پير مغرور

كه پيروز آيد از ره ، يا گريزان

سر كوه بلند آمد عقابي

نه هيچش ناله اي ، نه پيچ و تابي

 

نشست و سر به سنگي هشت و جان داد

غروبي بود و غمگين آفتابي

سر كوه بلند از ابر و مهتاب

گياه و گل گهي بيدار و گه خواب

 

اگر خوابند اگر بيدار ، گويند

كه هستي سايه ي ابر است ، درياب

سر كوه بلند آمد حبيبم

بهاران بود و دنيا سبز و خرم

 

در آن لحظه كه بوسيدم لبش را

نسيم و لاله رقصيدند با هم

*

اخوان ثالث

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

در دست گلی دارم ، این بار که می آیم

کان را به تو بسپارم ، این بار که می آیم

 

در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را

در دست تو بسپارم ، این بار که می آیم

 

هم هر کس و هم هر چیز ، جز عشق تو پالوده است

از صفحه پندارم ، این بار که می آیم

 

خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت

از هر چه سبکبارم ، این بار که می آیم

 

سقفم ندهی باری ، جایی بسپار، آری

در سایه ي دیوارم ، این بار که می آیم

 

باور کن از آن تصویر، آن خستگی ، آن تخدیر

بیزارم و بیزارم ، این بار که می آیم

 

دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا

یک سینه سخن دارم ، این بار که می آیم  

حسین منزوی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

گفتمش بی تو دلم می میرد

گفت با خاطره ها خلوت کن

 

گفتمش خنده به لب می میرد

گفت با خون جگرعادت کن

 

گفتمش با که دلم خوش باشد؟

گفت غم را به دلت دعوت کن

 

گفتمش راز دلم را چه کنم؟

گفت با سنگ دلت صحبت کن....!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

از تو سبزم از تو خوبم از تو ناب
از تو گرمم ای سوال بی جواب


از تو زیبا مثل احساس غزل
از تو زنده مثل رودی پر شتاب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"

 

بر باد می دهــم همـه ی بــود خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت

 

باران بشو ، ببار بــه کاغذ ،سخن بگــو

وقتی که در میان خودم می فشارمت

 

پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتی اگر خاک شوم تا بکارمت

 

اصرار می کنـــی کـــه مرا زود تر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

 

پاییز من  ،  عزیـــز غــم انگیز برگریـــز

یک روز می رسم و تو را می بهارمت!

سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

دو چشم شوخ و شهلا را، هویدا می کنی هر شب

دل شوریده ما را، تو شیدا می کنی هر شب

 

هوس می بارد از چشمت ، پریشانی ز گیسویت

چرا یوسف صفت ما را، ز لیخا می کنی هر شب

 

تو شمع جمع می گردی ، شکارت هر چه پروانه

مرا با چشم بارانی ،چه رسوا می کنی هر شب

 

الهی بشکند قلبت که مجنون می شوی،اما

 شکست تلخ لیلی را تماشا می کنی هر شب

 

نه می رانی مرا از خود، نه می دانی مرا از خود

نمی خواهی مرا اما ، مدارا می کنی هرشب

 

به خلوت گفته ای با من: وفادار تو میمانم

ولی این وعده خوش را تو حاشا می کنی هر شب

 

تو می گویی وفادارم، و من می خوانم از چشمت

که یار تازه ای اخر ، تو پیدا می کنی هر شب

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 


کهربا  من نه خود می روم ، او مرا می کشد  کاو سرگشته را کهربا می کشد    چون گریبان ز چنگش رها می کنم  دامنم را به قهر از قفا می کشد    دست و پا می زنم می رباید سرم  سر رها می کنم دست و پا می کشد    گفتم این عشق اگر واگذارد مرا  گفت اگر واگذارم وفا می کشد    گفتم این گوش تو خفته زیر زبان  حرف ناگفته را از خفا می کشد    گفت از آن پیش تر این مشام نهان  بوی اندیشه را در هوا می کشد    لذت نان شدن زیر دندان او  گندمم را سوی آسیا می کشد    سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟  در پی اش می روم تا کجا می کشد @ به پایداری آن عشق سربلند  بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟  ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟    بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم  ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را    ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من  ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را   کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد  که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را    مباد روزی چشم من ای چراغ امید که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را   دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود  مگر صبا برساند به من هوای تو را   چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را    ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من  که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را    سزای خوبی نو بر نیامد از دستم  زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را    به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم  کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را    به پایداری آن عشق سربلندم قسم  که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را @ در قفس ای برادر عزیز چون تو بسی ست در جهان هر کسی عزیز کسی ست    هوس روزگار خوارم کرد روز گارست و هر دمش هوسی ست    عنکبوت زمانه تا چه تنید  که عقابی شکسته ی مگسی ست   به حساب من و تو هم برسند  که به دیوان ما حسابرسی ست    هر نفسی عشق می کشد ما را  همچنین عاشقیم تا نفسی ست   کاروان از روش نخواهد ماند باز راه است و غلغل جرسی ست    آستین بر جهان برافشانم  گر به دامان دوست دسترسی ست    تشنه ی نغمه های اوست جهان  بلبل ما اگرچه در قفسی ست    سایه بس کن که دردمند ونژند چون تو در بند روزگار بسی ست @ پژوک دل شکسته ی ما همچو اینه پک است  بهای درنشود گم اگرچه در خک است    ز چک پیرهن یوسف آشکارا شد  که دست و دیده ی پکیزه دامنان پک است    نگر که نقش سپید و سیه رهت نزند  که این دو اسبه ی ایام سخت چالک است    قصور عقل کجا و قیاس قامت عشق  تو هرقبا که بدوزی به قدر ادرک است   سحر به باغ درآ کز زبان بلبل مست  بگویمت که گریبان گل چراچک است    رواست گر بگشاید هزار چشمه ی اشک  چنین که داس تو بر شاخه های این تک است    ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود  فغان ز دوست که در دشمنی چه بی بک است    صفای چشمه ی روشن نگاه دار ای دل  اگر چه از همه سو تند باد خاشک است   صدای توست که بر می زند ز سینه ی من  کجایی ای که جهان از تو پر ز پژوک است    غروب و گوشه ی زندان و بانگ مرغ غریب بنال سایه که هنگام شعر غمنک است    دل حزینم ازین ناله ی نهفته گرفت  بیا که وقت صفیری ز پرده ی رک است @ عزیز تر از جان یارا حقوق صحبت یاران نگاه دار  باهمرهان وفا کن و پیمان نگاه دار    در راه عشق گر برود جان ما چه بک ای دل تو آن عزیز تر از جان نگاه دار    محتاج یک کرشمه ام ای مایه ی امید  این عشق را ز آفتت حرمان نگاه دار   ما با امید صبح وصال تو زنده ایم  ما را ز هول این شب هجران نگاه دار    مپسند یوسف من اسیر برادران  پروای پیر کلبه ی احزان نگاه دار    بازم خیال زلف تو ره زد خدای را  چشم مرا ز خواب پریشان نگاه دار    ای دل اگر چه بی سر و سامان تر از تو نیست  چون سایه سر رها کن و سامان نگاه دار @ گل افشان خون  بلندا سرما که گر غرق خونش  ببینی ، نبینی تو هرگز زبونش    سرافراز باد آن درخت همایون  کزین سرنگونی نشد سرنگونش    تناور درختی که هر چه ش ببری  فزون تر بود شاخ و برگ فزونش    پی آسمان زد همانا تبرزن  که بر سر فرو ریخت سقف و ستونش   زمین واژگون شد از آن تا نبیند  در ایینه ی آسمان واژگونش    بلی گوی عهدش بلا آزماید زهی مرد و آن عهد و آن آزمونش   ز چندی و چونی برون رفت و آخر  دریغا ندانست کس چند و چونش    خوشا عشق فرزانه ی ما که ایدون  ز مجنون سبق برده صیت جنونش    از آن خون که در چاه شب خورد بنگر  سحرگاه لبخند خورشید گونش   خم زلفش آن لعل می نماید  نگر تا نپیچی سر از رهنمونش    بهارا تو از خون او آب خوردی  بیا تا ببینی گل افشان خونش    سماعی است در بزم او قدیسان را  دلا گوش کن نغمه ی ارغنونش    به مانند دریاست آن بی کرانه  تو موجش ندیدی و دیدی سکونش    نهنگی بباید که با وی بر اید  کجا سایه از عهده اید برونش @ در پرده ی خون  بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم  به پای سرو آزادی سر و دستی برافشانیم    به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاییم  که ما خود درد این خون خوردن خاموش می دانیم    نسیم عطر گردان بوی خون عاشقان دارد  بیا تا عطر این گل در مشام جان بگردانیم    شرار ارغوان واخیز خون نازنینان است  سمندر وار جان ها بر سر این شعله بنشانیم   جمال سرخ گل در غنچه پنهان است ای بلبل  سرودی خوش بخوان کز مژده ی صبحش بخندانیم   گلی کز خنده اش گیتی بهشت عدن خواهد شد  ز رنگ و بوی او رمزی به گوش دل فروخوانیم    سحر کز باغ پیروزی نسیم آرزو خیزد  چه پرچم های گلگون کاندر آن شادی برقصانیم    به دست رنج هر ناممکنی ممکن شود آری  بیا تا حلقه ی اقبال محرومان بجنبانیم    الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب که ما کشتی درین توفان به سودای تو می رانیم    دلا در یال آن گلگون گردن تاز چنگ انداز مبادا کز نشیب این شب سنگین فرومانیم    شقایق خوش رهی در پرده ی خون می زند ، سایه  چه بی راهیم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم @ زنده وار  چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری  نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری    غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد  که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری   چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری   دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی  چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری   نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند  دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری   همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد  دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری    سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست  تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری    به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟  که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری    چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری    نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم  منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری    سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر  که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری    به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها  بنگر وفای یاران که رها کنند یاری @ یاد آر ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم  و ز یار شکایت سوی اغیار نبردیم    معلوم نشد صدق دل و سر محبت تا این سر سودازده بر دار نبردیم    ما را چه غم سود و زیان است که هرگز  سودای تو را برسر بازار نبردیم   با حسن فروشان بهل این گرمی بازار  ما یوسف خود را به خریدارنبردیم    ای دوست که آنصبح دل افروز خوشت باد  یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم   سرسبزی آن خرمن گل باد اگر چند  از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم    بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه کی خون دلی بود که در کار نبردیم    تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست  از اینه ای منت دیدار نبردیم @ شبیخون  برسان باده که غم روی نمود ای ساقی  این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی   حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی    دیدی آن یار که بستیم صد امید در او  چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی   تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو  گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی   تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو  کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی   منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد  چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی    بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان  نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی    حق به دست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی   این لب و جام پی گردش می ساخته اند  ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی    در فروبند که چون سایه در این خلوت غم  با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی @ خون بها ای دوست شاد باش که شادی سزای توست  این گنج مزد طاقت رنج آزمای توست    صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر  ای دل بیا که این همه اجر وفای توست    این باد خوش نفس به مراد تو می وزد رقص درخت و عشو ی گل در هوای توست    شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد ؟  کان آفتاب سایه شکن در سرای توست    خوش می برد تو را به سر چشمه ی مراد  این جست و جو که در قدم رهگشای توست    ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش  یاد تو خوش که خنده ی گل خون بهای توست    دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد  کاین رنگ و بوی گل همه از نافه های توست    پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز هر سو گذار قافله های صدای توست   از آفتاب گرمی دست تو می چشم  برخیز کاین بهار گل افشان برای توست    با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم  ای دوست شاد باش که شادی سزای توست @ دلی در آتش چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم که صد خورشید آتش برده از خکستر سردم    به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن  که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم   شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست  که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم   به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست  چه توفان می کند این موج خون در جان پر دردم    وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان  چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم   در آن شب های توفانی که عالم زیر و رو می شد  نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم    بر آری ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی  که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم    ز خوبی آب پکی ریختم بر دست بد خواهان  دلی در آتش افکندم ، سیاووشی بر آوردم    چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز  ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم @ زندان شب یلدا چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم  وین آتش خندان را با صبح برانگیزم   گر سوختنم باید افروختنم باید  ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم    صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم   چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان  صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم   برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم   چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم   ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند  زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم @ انتظار  خیال آمدنت دیشبم به سر می زد  نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد    به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت  خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد    شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست  هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد    زهی امید که کامی از آن دهان می جست زهی خیال که دستی در آن کمر می زد   دریچه ای به تماشای باغ وا می شد دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد   تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم  که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد  هوشنگ ابتهاج(سایه)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 


چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی

مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی

 

ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم

که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی

 

می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش

به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی

 

سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت

چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی

 

نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه

بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی

@

شبیخون برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

 

حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

 

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی

 

تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو  گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی   تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو  کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی   منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد  چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی    بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان  نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی    حق به دست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی   این لب و جام پی گردش می ساخته اند  ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی    در فروبند که چون سایه در این خلوت غم  با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی @ بهار سوگوار نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید  چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید    نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت  به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید    بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد  ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید   به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن  ببین در اینه ی جویبار گریه ی بید   به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست  ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟    چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد  ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید    ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید    گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز  که هست در پی شام سیاه صبح سپید   کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟  شد آن زمان که دلی بود در امان امید    صفای اینه ی خواجه بین کزین دم سرد  نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید @ همنشین جان بی تو ای جان جهان ، جان و جهانی گو مباش  چون رخ جانانه نتوان دید جانی گو مباش   همنشین جان من مهر جهان افروز توست  گر ز جان مهر تو برخیزد جهانی گو مباش    یک دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است  بر وصال دوست عمر جاودانی گو مباش   در هوای گلشن او پر گشا ای مرغ جان  طایر خلد آشیانی خکدانی گو مباش    در خراب آباد دنیا نامه ای بی ننگ نیست  از منخلوت نشین نام و نشانی گو مباش   چون که من از پا فتادم دستگیری گو مخیز چون که من از سر گذشتم آستانی گو مباش    گر پس از من در دلت سوز سخن گیرد چه سود  من چو خاموشی گرفتم ترجمانی گو مباش    سایه چون مرغ خزانت بی پناهی خوش تر است  چتر گل چون نیست بر سر سایبانی گو مباش @ حسرت پرواز چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم  بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم    بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند  من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم    خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش  چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم   بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ  من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم   سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار  تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم   به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی  شکوه های شب هجران تو آغاز کنم    با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای  از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم   بوسه می خواستم از آنمه و خوش می خندید  که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم   سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش  خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم @ ناله ای بر هجران گل می رود از بستان بلبل ز چه خاموشی وقت است که دل زین غم بخراشی و بخروشی    ای مرغ بنال ای مرغ آمد گه نالیدن  گل می سپرد ما را دیگر به فراموشی   آه ای دل ناخرسند در حسرت یک لبخند  خون جگرم تا چند می نوشی و می نوشی   می سوزم و می خندم ، خشنودم و خرسندم تا سوختم چون شمع می خواهی و می کوشی   تو آبی و من آتش وصل تو نمی خواهم  این سوختنم خوش تر از سردی و خاموشی @ نی شکسته با این دل ماتم زده آواز چه سازم  بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم    در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز  با بال و پر سوخته پرواز چه سازم    گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات  با این همه افسونگری و ناز چه سازم   خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود از پرده در افتد اگر این راز چه سازم    گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز  با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم    تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست  از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم   ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود دو از تو من دل شده آواز چه سازم  @  گل افشان خون بلندا سرما که گر غرق خونش  ببینی ، نبینی تو هرگز زبونش    سرافراز باد آن درخت همایون  کزین سرنگونی نشد سرنگونش    تناور درختی که هر چه ش ببری  فزون تر بود شاخ و برگ فزونش    پی آسمان زد همانا تبرزن  که بر سر فرو ریخت سقف و ستونش   زمین واژگون شد از آن تا نبیند  در ایینه ی آسمان واژگونش    بلی گوی عهدش بلا آزماید زهی مرد و آن عهد و آن آزمونش   ز چندی و چونی برون رفت و آخر  دریغا ندانست کس چند و چونش    خوشا عشق فرزانه ی ما که ایدون  ز مجنون سبق برده صیت جنونش    از آن خون که در چاه شب خورد بنگر  سحرگاه لبخند خورشید گونش   خم زلفش آن لعل می نماید  نگر تا نپیچی سر از رهنمونش    بهارا تو از خون او آب خوردی  بیا تا ببینی گل افشان خونش    سماعی است در بزم او قدیسان را  دلا گوش کن نغمه ی ارغنونش    به مانند دریاست آن بی کرانه  تو موجش ندیدی و دیدی سکونش    نهنگی بباید که با وی بر اید  کجا سایه از عهده اید برونش @ در پرده ی خون بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم  به پای سرو آزادی سر و دستی برافشانیم    به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاییم  که ما خود درد این خون خوردن خاموش می دانیم    نسیم عطر گردان بوی خون عاشقان دارد  بیا تا عطر این گل در مشام جان بگردانیم    شرار ارغوان واخیز خون نازنینان است  سمندر وار جان ها بر سر این شعله بنشانیم   جمال سرخ گل در غنچه پنهان است ای بلبل  سرودی خوش بخوان کز مژده ی صبحش بخندانیم   گلی کز خنده اش گیتی بهشت عدن خواهد شد  ز رنگ و بوی او رمزی به گوش دل فروخوانیم    سحر کز باغ پیروزی نسیم آرزو خیزد  چه پرچم های گلگون کاندر آن شادی برقصانیم    به دست رنج هر ناممکنی ممکن شود آری  بیا تا حلقه ی اقبال محرومان بجنبانیم    الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب که ما کشتی درین توفان به سودای تو می رانیم    دلا در یال آن گلگون گردن تاز چنگ انداز مبادا کز نشیب این شب سنگین فرومانیم    شقایق خوش رهی در پرده ی خون می زند ، سایه  چه بی راهیم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم @ زنده وار چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری  نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری    غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد  که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری   چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری   دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی  چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری   نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند  دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری   همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد  دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری    سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست  تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری    به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟  که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری    چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری    نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم  منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری    سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر  که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری    به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها  بنگر وفای یاران که رها کنند یاري @ یاد آر ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم  و ز یار شکایت سوی اغیار نبردیم    معلوم نشد صدق دل و سر محبت تا این سر سودازده بر دار نبردیم    ما را چه غم سود و زیان است که هرگز  سودای تو را برسر بازار نبردیم   با حسن فروشان بهل این گرمی بازار  ما یوسف خود را به خریدارنبردیم    ای دوست که آنصبح دل افروز خوشت باد  یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم   سرسبزی آن خرمن گل باد اگر چند  از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم    بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه کی خون دلی بود که در کار نبردیم    تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست  از اینه ای منت دیدار نبردیم @ دلی در آتش چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم که صد خورشید آتش برده از خکستر سردم    به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن  که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم   شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست  که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم   به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست  چه توفان می کند این موج خون در جان پر دردم    وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان  چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم   در آن شب های توفانی که عالم زیر و رو می شد  نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم    بر آری ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی  که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم    ز خوبی آب پکی ریختم بر دست بد خواهان  دلی در آتش افکندم ، سیاووشی بر آوردم    چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز  ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم @ زندان شب یلدا چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم  وین آتش خندان را با صبح برانگیزم   گر سوختنم باید افروختنم باید  ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم    صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم   چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان  صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم   برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم    چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم   ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند  زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم @ لذت دریا دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست  گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست    چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما  که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست    کسی به سان صدف وکند دهان نیاز  که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست   خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست  هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست    نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس  کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست    سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست  سری نماند که بر خک رهگذارش نیست   ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من کویر سوخته جان منت بهارش نیست    عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد  هنوز دلیری شعر شهریارش نیست @ آواز بلند وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی  تا با تو بگویم غم شب های جدایی    بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان  من عودم و از سوختنم نیست رهایی    تا در قفس بال و پر خویش اسیرست  بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی   با شوق سرانگشت تو لبریز نواها ست  تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی   عمری ست که ما منتظر باد صباییم  تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی    ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای  بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی    افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع  در اینه ات دید و ندانست کجایی    آواز بلندی تو و کس نشنودت باز  بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی    در اینه بندان پریخانه ی چشمم بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی   بینی که دری از تو به روی توگشایند  هر در که براین خانه ی ایینه گشایی   چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست  خوش باد مرا صحبت این یار سرایی @ هوشنگ ابتهاج (سایه)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 


  چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی  مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی    ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم  که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی   می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی   سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت  چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی   نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه  بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی @ شبیخون برسان باده که غم روی نمود ای ساقی  این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی   حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی    دیدی آن یار که بستیم صد امید در او  چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی   تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو  گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی   تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو  کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی   منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد  چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی    بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان  نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی    حق به دست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی   این لب و جام پی گردش می ساخته اند  ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی    در فروبند که چون سایه در این خلوت غم  با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی @ بهار سوگوار نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید  چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید    نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت  به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید    بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد  ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید   به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن  ببین در اینه ی جویبار گریه ی بید   به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست  ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟    چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد  ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید    ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید    گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز  که هست در پی شام سیاه صبح سپید   کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟  شد آن زمان که دلی بود در امان امید    صفای اینه ی خواجه بین کزین دم سرد  نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید @ همنشین جان بی تو ای جان جهان ، جان و جهانی گو مباش  چون رخ جانانه نتوان دید جانی گو مباش   همنشین جان من مهر جهان افروز توست  گر ز جان مهر تو برخیزد جهانی گو مباش    یک دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است  بر وصال دوست عمر جاودانی گو مباش   در هوای گلشن او پر گشا ای مرغ جان  طایر خلد آشیانی خکدانی گو مباش    در خراب آباد دنیا نامه ای بی ننگ نیست  از منخلوت نشین نام و نشانی گو مباش   چون که من از پا فتادم دستگیری گو مخیز چون که من از سر گذشتم آستانی گو مباش    گر پس از من در دلت سوز سخن گیرد چه سود  من چو خاموشی گرفتم ترجمانی گو مباش    سایه چون مرغ خزانت بی پناهی خوش تر است  چتر گل چون نیست بر سر سایبانی گو مباش @ حسرت پرواز چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم  بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم    بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند  من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم    خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش  چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم   بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ  من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم   سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار  تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم   به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی  شکوه های شب هجران تو آغاز کنم    با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای  از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم   بوسه می خواستم از آنمه و خوش می خندید  که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم   سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش  خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم @ ناله ای بر هجران گل می رود از بستان بلبل ز چه خاموشی وقت است که دل زین غم بخراشی و بخروشی    ای مرغ بنال ای مرغ آمد گه نالیدن  گل می سپرد ما را دیگر به فراموشی   آه ای دل ناخرسند در حسرت یک لبخند  خون جگرم تا چند می نوشی و می نوشی   می سوزم و می خندم ، خشنودم و خرسندم تا سوختم چون شمع می خواهی و می کوشی   تو آبی و من آتش وصل تو نمی خواهم  این سوختنم خوش تر از سردی و خاموشی @ نی شکسته با این دل ماتم زده آواز چه سازم  بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم    در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز  با بال و پر سوخته پرواز چه سازم    گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات  با این همه افسونگری و ناز چه سازم   خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود از پرده در افتد اگر این راز چه سازم    گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز  با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم    تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست  از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم   ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود دو از تو من دل شده آواز چه سازم  @  گل افشان خون بلندا سرما که گر غرق خونش  ببینی ، نبینی تو هرگز زبونش    سرافراز باد آن درخت همایون  کزین سرنگونی نشد سرنگونش    تناور درختی که هر چه ش ببری  فزون تر بود شاخ و برگ فزونش    پی آسمان زد همانا تبرزن  که بر سر فرو ریخت سقف و ستونش   زمین واژگون شد از آن تا نبیند  در ایینه ی آسمان واژگونش    بلی گوی عهدش بلا آزماید زهی مرد و آن عهد و آن آزمونش   ز چندی و چونی برون رفت و آخر  دریغا ندانست کس چند و چونش    خوشا عشق فرزانه ی ما که ایدون  ز مجنون سبق برده صیت جنونش    از آن خون که در چاه شب خورد بنگر  سحرگاه لبخند خورشید گونش   خم زلفش آن لعل می نماید  نگر تا نپیچی سر از رهنمونش    بهارا تو از خون او آب خوردی  بیا تا ببینی گل افشان خونش    سماعی است در بزم او قدیسان را  دلا گوش کن نغمه ی ارغنونش    به مانند دریاست آن بی کرانه  تو موجش ندیدی و دیدی سکونش    نهنگی بباید که با وی بر اید  کجا سایه از عهده اید برونش @ در پرده ی خون بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم  به پای سرو آزادی سر و دستی برافشانیم    به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاییم  که ما خود درد این خون خوردن خاموش می دانیم    نسیم عطر گردان بوی خون عاشقان دارد  بیا تا عطر این گل در مشام جان بگردانیم    شرار ارغوان واخیز خون نازنینان است  سمندر وار جان ها بر سر این شعله بنشانیم   جمال سرخ گل در غنچه پنهان است ای بلبل  سرودی خوش بخوان کز مژده ی صبحش بخندانیم   گلی کز خنده اش گیتی بهشت عدن خواهد شد  ز رنگ و بوی او رمزی به گوش دل فروخوانیم    سحر کز باغ پیروزی نسیم آرزو خیزد  چه پرچم های گلگون کاندر آن شادی برقصانیم    به دست رنج هر ناممکنی ممکن شود آری  بیا تا حلقه ی اقبال محرومان بجنبانیم    الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب که ما کشتی درین توفان به سودای تو می رانیم    دلا در یال آن گلگون گردن تاز چنگ انداز مبادا کز نشیب این شب سنگین فرومانیم    شقایق خوش رهی در پرده ی خون می زند ، سایه  چه بی راهیم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم @ زنده وار چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری  نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری    غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد  که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری   چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری   دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی  چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری   نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند  دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری   همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد  دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری    سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست  تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری    به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟  که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری    چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری    نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم  منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری    سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر  که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری    به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها  بنگر وفای یاران که رها کنند یاري @ یاد آر ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم  و ز یار شکایت سوی اغیار نبردیم    معلوم نشد صدق دل و سر محبت تا این سر سودازده بر دار نبردیم    ما را چه غم سود و زیان است که هرگز  سودای تو را برسر بازار نبردیم   با حسن فروشان بهل این گرمی بازار  ما یوسف خود را به خریدارنبردیم    ای دوست که آنصبح دل افروز خوشت باد  یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم   سرسبزی آن خرمن گل باد اگر چند  از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم    بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه کی خون دلی بود که در کار نبردیم    تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست  از اینه ای منت دیدار نبردیم @ دلی در آتش چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم که صد خورشید آتش برده از خکستر سردم    به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن  که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم   شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست  که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم   به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست  چه توفان می کند این موج خون در جان پر دردم    وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان  چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم   در آن شب های توفانی که عالم زیر و رو می شد  نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم    بر آری ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی  که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم    ز خوبی آب پکی ریختم بر دست بد خواهان  دلی در آتش افکندم ، سیاووشی بر آوردم    چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز  ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم @ زندان شب یلدا چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم  وین آتش خندان را با صبح برانگیزم   گر سوختنم باید افروختنم باید  ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم    صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم   چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان  صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم   برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم    چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم   ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند  زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم @ لذت دریا دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست  گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست    چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما  که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست    کسی به سان صدف وکند دهان نیاز  که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست   خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست  هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست    نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس  کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست    سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست  سری نماند که بر خک رهگذارش نیست   ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من کویر سوخته جان منت بهارش نیست    عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد  هنوز دلیری شعر شهریارش نیست @ آواز بلند وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی  تا با تو بگویم غم شب های جدایی    بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان  من عودم و از سوختنم نیست رهایی    تا در قفس بال و پر خویش اسیرست  بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی   با شوق سرانگشت تو لبریز نواها ست  تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی   عمری ست که ما منتظر باد صباییم  تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی    ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای  بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی    افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع  در اینه ات دید و ندانست کجایی    آواز بلندی تو و کس نشنودت باز  بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی    در اینه بندان پریخانه ی چشمم بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی   بینی که دری از تو به روی توگشایند  هر در که براین خانه ی ایینه گشایی   چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست  خوش باد مرا صحبت این یار سرایی @ هوشنگ ابتهاج (سایه)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

گیسو به دست می کشد از رخ نقاب را

تا  شرم  در  نقــاب  کشد  آفتـــــاب  را

 

با غمزه ای کشیده به جریان جزرو مد

دریــا و رودخانـــه و جــــوی وسراب را

 

پلک از حریر بسته حصاری به دور چشم

مو از هوس به دور تنش پیــــچ و تـاب را

 

کافیست تا که از سر این کوچه بگذرد

تا شط خون کند جگر شیخ و شاب را

 

[ ]

 

با هر قدم به دفتــر شعرم می آورد

عطر نسیم وسوسه انگیز خواب را

 

وقتی ((گناه عشق)) برایم مقدر است

دیگر چـــه حاجتیست بجویـــم ثواب را

 

ما عشق را به خلوت شبها سپرده ایم

از ما بـــه پند شیـــخ بگــو این جواب را:

 

-دوزخ سزای ماست به تاوان عشق اگر

من  راضیـــم بــــه  داشتن  او  عذاب را

حمید چشم آور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینـــه این قدر تماشایـــــی نیست

 

حاصل خیــــره در آیینـــه شدنهـا آیا

دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟!

 

بــی‌سبب تا لب دریا مکشان قایـــق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

 

آه  در  آینـــه  تنهـــا  کدرت  خواهد  کـــرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

 

آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتــی بـــه لب پنجـــره مــی‌آیــــی نیست

 

خواستم با غم عشقش بنویسـم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

فاضل نظري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

رنگ رخ وجود ما، بسته به چند قطره خون

گر نخوريم خون دل، در خطر است زندگي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بارتن نتوانم

 

من بنده ي آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

خيام نيشاپوري

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

می خواهم از تو باز بگویم نگو نگو

از نیزه نیزه ناز بگویم نگو نگو

 

اسرار چشم مست تو از سینه برکشم

با پرده های ساز بگویم نگو نگو

 

بر منبر کلام روم وعظ سر کنم

از روی تو فراز بگویم نگو نگو

 

از جادوی نگاه تو گویم به عالمی

وین رمز را به راز بگویم نگو نگو

 

ای خاک پات سجده گه چشم های من

می خواهمت نماز بگویم نگو نگو

 

از شام گیسوان تو وان روی ماه گون

از این شب دراز بگویم نگو نگو

 

از این شب دراز از این چشم های خیس

از سوز و از گداز بگویم نگو نگو

 

با من نگو نگو که مرا بغض میکشد

میخواهم از تو باز بگویم نگو نگو

مهرداد شبيري

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

زیبا شدی که آینه باشد نظر کند

خود را میان تازگی ات در به در کند

 

زیبا شدی که زاده شود از نگاه تو

تا شاخه شاخه شاخه تو را سبز تر کند

 

تر شد که تازه تازه بماند برای تو

لب شد شبی کنار دهان تو سر کند

 

در سرخی تنور لبت نان تازه شد

تا جلوه در ضیافت شیر و شکر کند

 

دستی به سمت زلف تو آورد و باد شد

هو زد که از هوای پریشان گذر کند

 

شب بود پس به هیات شمشیر شد دلش

می خواست در هوای تو شق القمر کند

 

می خواست در هوای تو یک نیمه ماه را

با ابر های روسری ات همسفر کند

 

در نیمه نیمه نیمه دیگر دل تو را

با چشم های غیر مسلح نظر کند

 

آماده شد به مذهب تو عاشقی کند

شیدا شود،دخیل ببندد، خطر کند

 

حالا تو مانده ای و گناهی که سهم توست

باید خدا عذاب تو را بیشتر کند

ناصر حامدی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم

که دگر بار از این گونه خطا ها نکنم

 

بوسه را داد و چو برداشت لبش از لب من

توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

بوی ابریشم تو آمد، از ته ریشم

عاشقت بودم و هستم، که نباشی پیشم؟!

 

توی تکرار یه بچه دبیرستانی

می نویسم بر شیشه: به تو می اندیشم!!

 

عاشقم بودی؟ هستی؟ خواهی شد؟ شاید...

تیغ بر صورت من می رود و می آید

 

به خودم میگویم: تو مَردی! گریه نکن!

می کشم سیگاری منتظر یک تلفن

 

می کشم سیگاری تا که بخوابد دردم

می کشم سیگاری تا که به تو برگردم

 

می کنم گم وسط بغض کتابم خود را

چشم می بندم... شاید که بخوابم خود را

 

می شود پیدا آن راه فراری که تویی

می رسم با هیجان تا به قراری که تویی

 

بعد قرنی دوری، حس کمی نزدیکی

سینما رفتن و دستت وسط تاریکی

 

فیلم بر پرده و آماده ی اکران شدنت

حس غمگین سر انگشت کسی بر بدنت...

 

مضطرب، عاشق، غرق هیجان، بی هدفی

بوسه می گیری، از صندلیه آن طرفی!

 

دوستت دارم... این اول خط خواهد شد

وارد زندگیه مسخره ات خواهد شد!!

 

می زنی در تاریکی به غمم لبخندی

با طناب نامرئیت مرا می بندی

 

خسته از چوبی ها،آدم ها،سنگی ها

می زنی لبخندی...آخر دلتنگی ها

@@@

پرنده کوچوای @ دکتر سیدمهدی موسوی @«سر ساقی سلامت»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

من در نفس تو رمزها یافته ام

من با نفس تو زندگی ساخته ام

من در نفس تو یافتم مکیده ای

با خون ترانه ی تو در رگ هایم

درخشک ترین کویر بی باران

من در نفس تو خرم آبادم

وقتی دو کبوتر حرم را دیدم

در قرمزی نوک هاشان می شکفند

پنهان کردم در نفس تو گنج هایم را

در ژرف ترین خواب تو اسرارم را

پنهان ز تو ، آهسته امانت دادم

من در نفس تو رود را پوییدم

بازیچه ی موج

از راه تنفس دهان با تو

از غرق شدن به زندگی برگشت

هر بازدم تو روح رؤیای من است

مهرابه ی آتشکده در بوسه ی تو

من آتش را به بوسه برگرداندم

خکستر بوسه را به آهی کوتاه

تا با نفس تو مشتبه گردد

در راسته ی عطر فروشان ، امشب

در بین هزار شیشه ی مشک و گلاب می پرسم

دستمال عطر آگینی از نفس او چند ؟

محمد علی سپانلو

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  |