نجواي دلي ملول و مسرور !

 

گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینـــه این قدر تماشایـــــی نیست

 

حاصل خیــــره در آیینـــه شدنهـا آیا

دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟!

 

بــی‌سبب تا لب دریا مکشان قایـــق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست

 

آه  در  آینـــه  تنهـــا  کدرت  خواهد  کـــرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

 

آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتــی بـــه لب پنجـــره مــی‌آیــــی نیست

 

خواستم با غم عشقش بنویسـم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

فاضل نظري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

رنگ رخ وجود ما، بسته به چند قطره خون

گر نخوريم خون دل، در خطر است زندگي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بارتن نتوانم

 

من بنده ي آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

خيام نيشاپوري

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

می خواهم از تو باز بگویم نگو نگو

از نیزه نیزه ناز بگویم نگو نگو

 

اسرار چشم مست تو از سینه برکشم

با پرده های ساز بگویم نگو نگو

 

بر منبر کلام روم وعظ سر کنم

از روی تو فراز بگویم نگو نگو

 

از جادوی نگاه تو گویم به عالمی

وین رمز را به راز بگویم نگو نگو

 

ای خاک پات سجده گه چشم های من

می خواهمت نماز بگویم نگو نگو

 

از شام گیسوان تو وان روی ماه گون

از این شب دراز بگویم نگو نگو

 

از این شب دراز از این چشم های خیس

از سوز و از گداز بگویم نگو نگو

 

با من نگو نگو که مرا بغض میکشد

میخواهم از تو باز بگویم نگو نگو

مهرداد شبيري

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

زیبا شدی که آینه باشد نظر کند

خود را میان تازگی ات در به در کند

 

زیبا شدی که زاده شود از نگاه تو

تا شاخه شاخه شاخه تو را سبز تر کند

 

تر شد که تازه تازه بماند برای تو

لب شد شبی کنار دهان تو سر کند

 

در سرخی تنور لبت نان تازه شد

تا جلوه در ضیافت شیر و شکر کند

 

دستی به سمت زلف تو آورد و باد شد

هو زد که از هوای پریشان گذر کند

 

شب بود پس به هیات شمشیر شد دلش

می خواست در هوای تو شق القمر کند

 

می خواست در هوای تو یک نیمه ماه را

با ابر های روسری ات همسفر کند

 

در نیمه نیمه نیمه دیگر دل تو را

با چشم های غیر مسلح نظر کند

 

آماده شد به مذهب تو عاشقی کند

شیدا شود،دخیل ببندد، خطر کند

 

حالا تو مانده ای و گناهی که سهم توست

باید خدا عذاب تو را بیشتر کند

ناصر حامدی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم

که دگر بار از این گونه خطا ها نکنم

 

بوسه را داد و چو برداشت لبش از لب من

توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

بوی ابریشم تو آمد، از ته ریشم

عاشقت بودم و هستم، که نباشی پیشم؟!

 

توی تکرار یه بچه دبیرستانی

می نویسم بر شیشه: به تو می اندیشم!!

 

عاشقم بودی؟ هستی؟ خواهی شد؟ شاید...

تیغ بر صورت من می رود و می آید

 

به خودم میگویم: تو مَردی! گریه نکن!

می کشم سیگاری منتظر یک تلفن

 

می کشم سیگاری تا که بخوابد دردم

می کشم سیگاری تا که به تو برگردم

 

می کنم گم وسط بغض کتابم خود را

چشم می بندم... شاید که بخوابم خود را

 

می شود پیدا آن راه فراری که تویی

می رسم با هیجان تا به قراری که تویی

 

بعد قرنی دوری، حس کمی نزدیکی

سینما رفتن و دستت وسط تاریکی

 

فیلم بر پرده و آماده ی اکران شدنت

حس غمگین سر انگشت کسی بر بدنت...

 

مضطرب، عاشق، غرق هیجان، بی هدفی

بوسه می گیری، از صندلیه آن طرفی!

 

دوستت دارم... این اول خط خواهد شد

وارد زندگیه مسخره ات خواهد شد!!

 

می زنی در تاریکی به غمم لبخندی

با طناب نامرئیت مرا می بندی

 

خسته از چوبی ها،آدم ها،سنگی ها

می زنی لبخندی...آخر دلتنگی ها

@@@

پرنده کوچوای @ دکتر سیدمهدی موسوی @«سر ساقی سلامت»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

من در نفس تو رمزها یافته ام

من با نفس تو زندگی ساخته ام

من در نفس تو یافتم مکیده ای

با خون ترانه ی تو در رگ هایم

درخشک ترین کویر بی باران

من در نفس تو خرم آبادم

وقتی دو کبوتر حرم را دیدم

در قرمزی نوک هاشان می شکفند

پنهان کردم در نفس تو گنج هایم را

در ژرف ترین خواب تو اسرارم را

پنهان ز تو ، آهسته امانت دادم

من در نفس تو رود را پوییدم

بازیچه ی موج

از راه تنفس دهان با تو

از غرق شدن به زندگی برگشت

هر بازدم تو روح رؤیای من است

مهرابه ی آتشکده در بوسه ی تو

من آتش را به بوسه برگرداندم

خکستر بوسه را به آهی کوتاه

تا با نفس تو مشتبه گردد

در راسته ی عطر فروشان ، امشب

در بین هزار شیشه ی مشک و گلاب می پرسم

دستمال عطر آگینی از نفس او چند ؟

محمد علی سپانلو

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

نگذار باز از سفرت بی‌خبر مرا

یک بار هم اگر شده با خود ببر مرا

 

شکر خدا که گریهٔ سیری نصیب شد

هربار تشنه کرد غم‌ات بیشتر مرا

 

سر را به دامنت بگذارم اگر، سر است

دامن چو می‌کشی، به چه کار است سر مرا

 

یک بار جای این همه زخم‌زبان زدن

راحت بگو که دوست نداری دگر مرا

 

آه‌ای خیال دور که آواره‌ات شده‌ام

یک شب بیا به خانهٔ خوابت، ببر مرا

سید علی لواسانی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

شتک بر سینه آفاق زد زین پیش‌تر خون دلیرانت

اگر‌ای جوهر تیغ تو سرخ از عشق می‌خوانند ایرانت

 

چو شیری یال‌ها افشانده مابین دو شط لم داده‌ای آرام

به چشم هرزه‌کفتاران هار نرّ و ماده بد انیرانت

 

بزرگا بیشه جولان شیران تو و آبشخور کارون

بزرگا‌تر حریم تشنه‌لب خیل شهیدان تو شیرانت

 

چنان چون پیکری تف دیده زیر آفتاب افتاده تا مشرق

یکی نقشی‌ست خود گسترده بر نطع نمک فرش کویرانت

 

به چشمم کعبه و کانون دیگر طابران و طوس تو دارد

که چون من بی‌پناهان تو خرسندند با حج فقیرانت

 

جبین بر خاک محراب تو ساییدند و سر بر آسمان سودند

الا‌ای رشتهٔ تسبیح البرز و دنا در دست پیرانت

***

مگر از تخت جمشیدت ستون وز بیستونت سقف افسانه‌ست

که سر در ابرت‌ای اسطوره‌گون میهن نخواهم دید ویرانت

علیرضا رجبعلی‌زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

شتک بر سینه آفاق زد زین پیش‌تر خون دلیرانت

اگر‌ای جوهر تیغ تو سرخ از عشق می‌خوانند ایرانت

 

چو شیری یال‌ها افشانده مابین دو شط لم داده‌ای آرام

به چشم هرزه‌کفتاران هار نرّ و ماده بد انیرانت

 

بزرگا بیشه جولان شیران تو و آبشخور کارون

بزرگا‌تر حریم تشنه‌لب خیل شهیدان تو شیرانت

 

چنان چون پیکری تف دیده زیر آفتاب افتاده تا مشرق

یکی نقشی‌ست خود گسترده بر نطع نمک فرش کویرانت

 

به چشمم کعبه و کانون دیگر طابران و طوس تو دارد

که چون من بی‌پناهان تو خرسندند با حج فقیرانت

 

جبین بر خاک محراب تو ساییدند و سر بر آسمان سودند

الا‌ای رشتهٔ تسبیح البرز و دنا در دست پیرانت

***

مگر از تخت جمشیدت ستون وز بیستونت سقف افسانه‌ست

که سر در ابرت‌ای اسطوره‌گون میهن نخواهم دید ویرانت

علیرضا رجبعلی‌زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

هوای صبح ز رگبار دوش، غوغا بود

در آن تپیدن نبض درخت، پیدا بود

 

هنوز‌گاه فرو می‌‌چکید آب از برگ

وز اشک شوق بسی بیشتر مصفا بود

 

دل من از سر هر برگ می‌چکید مگر؟

که لب ز گفتن یک آه، ناتوانا بود

 

اگر نبود دل من که می‌چکید ز برگ

درون سینه چرا بی‌شکیب و شیدا بود

 

سپیده می‌زد و دامان سرخ‌فام فلق

ز پشت پیرهن صبحدم، هویدا بود

 

سرود روشن و خاموش بامدادْ پگاه

می‌ان باغ- شگفتا- چه مایه گویا بود

 

خمیده بود لب جوی پونه و با آب

چه عاشقانه و پرشور گرم نجوا بود

 

فشانده بود سر دوش باد، گیسو بید

چنار پیش وی استاده، در تماشا بود

 

چه کرده بود شب دوش با چمن باران

که خط سبزه همه صاف بود و خوانا بود

 

مرا هر آنچه به چشم آ‌مد از شکوه چمن

قسم به اهل نظر چون خیال و رویا بود

 

نه دی به خاطر من مانده بود، نی فردا

زمان درست‌‌ همان لحظه بود کانجا بود

 

چو دست خویش بدیدم دمیده بود چو گل

به پای خود نظر انداختم شکوفا بود

 

من از شکفتگی خویش، مانده در حیرت

که از چه بود خدایا و از که آیا بود؟

 

به ناگه از اثر سکر خویش دانستم

که شور مستی من حل این معما بود

 

ولی مرا که همه عمر میز پا نفکند

کدام باده کنونم حریف و همپا بود؟

 

 «شراب خانگی ترس محتسب‌خورده»

به خاطر آمدم، این باده‌ام به صهبا بود

 

چمن زباده‌ی باران دوش، مانده خراب

خرابی دل من از می‌«اوستا» بود

 

به باغ صبح اگر سرفراز ماندم و راست

بلندی قد من، زان بلندبالا بود

 

هنوز من به زمین ناگشوده هیچ زبان

که پای گفتهٔ او بر سر ثریا بود

 

خدای باغ و چمن داند آن‌که هر سخنش

ز طرف باغ و چمن بیشتر فریبا بود

 

***

 

بزرگ‌مرتبه یارا! مرا مراتب مهر

درون سینه ز ایام پیش پایا بود

 

کنون به پای تو، این چامه برکشید فراز

هر آنچه را که در اینجانِ ناشکیبا بود

 

از آن زمان به تو دل باختم که تن نزدی

ز کار مردم و با مردمت مدارا بود

 

به روز تلخ ستم، گفته‌های شیرینت

به کام دشمن خودکامه، زهرپالا بود

 

نه از ستمگر بی‌باک، باک بود تو را

نه با روندهٔ راه ستم، مماشا بود

 

کسی برای تو می‌گوید اینکه خود آن روز

به بند بود و نه او را ز خصم پروا بود

 

اگرچه باز من امروز نیز در بندم

به بند مهر توام، وین نه جای حاشا بود

 

***

 

بزرگوار عزیزا! سترگ استادا!

که بندی سخنت پیر بود و برنا بود

 

مرا به چامه‌ی ناسَخته،‌ای عزیز ببخش

که این بضاعت مزجات، نقد کالا بود

 

من آن‌چه داشته‌ام پیش روی آوردم

نمی‌هراسم اگر آن جناب، بالا بود

 

به پیش نقد کلام تو، هر سخن چون رفت

خَزَف‌نمای شد ار چند دُرّ یکتا بود

 

مرا چه باک پس‌ای گنج شایگانِ سخن

اگر به پیش توام در چکامه ایطا بود

 

همین چکامه هم از خاک پاک گرمارود

عصای موسوی و معجز مسیحا بود

علی موسوی گرمارودی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

اصلا...همین شروع غزل، چشم‌های تو

گفتم که یک غزل بُسرایم برای تو

 

دارم تمام کوچه  تو را پرسه می‌زنم

احساس می‌کنم که شدم مبتلای تو

 

وقتی عبور می‌کنی از کوچه باغ شعر

مصرع، ردیف می‌شود از هر هجای تو

 

من با طلوع چشم تو بیدار می‌شوم

وا می‌شود دو چشم دلم با صدای تو

 

روزی هزار مرتبه تا مرگ می‌روم

روزی هزار مرتبه تا ماجرای تو

 

حالا بیا دوباره مرا با خودت ببر

من ماندم و سکوت و غم ردّپای تو

 

من می‌رسم به نقطه‌ی پایان این غزل

حال و هوای مصرع آخر فدای تو

 

دارم قدم‌قدم به تو نزدیک می‌شوم

یک آسمان ستاره به ریزم به پای تو

 

دلگیرم از تمام خودم از تمام شهر

من کوچ می‌کنم به دل روستای تو 

دانيال رحمانيان

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

ای عشق! ای عمیق ترین احتیاج ها!

درمان دردها و خود از بی علاج ها

 

ایمانِ کفر، شادیِ غم، شوقِ بی امید

آمیزه‌ی شگرف‌ترین امتزاج ها

 

با یاد گیسوان خمت باز مانده ام

با صد هزار سلسله از اعوجاج ها

 

با اعتبار حسن، نه با حسن اعتبار

در سکه‌های قلب در افکن رواج ها

 

دلسرد مثل قطب شدم، سهم من نشد

یک شعله بوسه از لب آتش مزاج ها

 

وقتی ز چشم های تو گیسو کنار رفت

در شام های تیره عیان شد سراج ها

 

در انتهای شعر به آغاز می رسم

ای عشق! ای عمیق ترین احتیاج ها!

 

سید محمد مجید موسوی گرمارودی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او کــه هرگز نتوان یافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غــــزل  و  عاطفــــه  و  روح هنرمندش را

 

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبـی ِ دلبندش را

 

مثــــل آن خــواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

...

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غــــم فــــــرزندش را

 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

بـــه تــــو اصرار نکرده است فـــرآیندش را

 

قلب ِ من موقع اهدا به تـــو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را :

 

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گــم کرد خداوندش را »

کاظم بهمنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

اصلا چرا دروغ،همین پیش پای تو

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

 

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

احساس می کنم کـه شدم مبتلای تو

 

برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو

دل می دهم دوباره به طعـم صدای تو

 

از قـــول من بگــــو بـــه دلت نرم تر شود

بی فایده ست این همه دوری، فدای تو

 

دریــــای من! به ابر سپردم بیاورد

یک آسمان بهانه ی باران برای تو

 

ناقابل است، بیشتر از ایـن نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

ناصر حامدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

نشئگی بوی شقایق می دهد

 بوی معتادان عاشق می دهد

 

 چون به من این نشئگی آموختند

 بعد از آن دیگر تَلَم نفروختند

 

 هر خماری دیده ام تَل داده ام

 جان خود را پای منقل داده ام

 

 من خمارم، وایِ من! ساقی کجا است؟

 تَل فروش عالم باقی کجا است؟

 

 نشئگان در گوشه ای لم داده اند

 تل فروشان وای شان، کم داده اند

 

 چند وقتی هست من تَل می کشم

 جان خود را پای منقل می کشم

 

 من که روزی یک نخود حَب می کنم

 با خماری روز را شب می کنم

 

 جان معتادی ز تَل گُر می گرفت

 تا زغالی را به انبر می گرفت

 

 نشئگی در جسم و جانش مانده بود

 گرچه ساقی “لَن تَرانی” خوانده بود

 

 تل فروشی کار مردان خدا است

 تل فروش از خیل معتادان جدا است

 

 تل فروشان! سرگرانی تا به کی؟!

 آیه های”لَن تَرانی” تا به کی؟!

 

 جسم ما از شیره بر افلاک بود

 دین ما پیغمبرش تریاک بود

 

 شیره یعنی یک بیابان بی کسی

 شیره یعنی یک نخود دلواپسی

 

 های مردم! نَفخه های صور ما

 می دمد از حقّه ی وافور ما

 

 هر که زد یک بست از آن پرواز کرد

 شیره ی تریاک ما اعجاز کرد

 

 کاش راز تَل برایم فاش بود

 کاش کلّ کهکشان خشخاش بود.

حمیده پاکنده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

ل ل به لب نیامده لیلا هنوز هم

یک سر سکوت می وزد اینجا هنوز هم

 

نوحی دگر نیامده طوفان بیاورد

ناشسته مانده صورت دنیا هنوز هم

 

من با توام تو با من و با هم غریبه ایم

دنیا ندیده لنگه ما را هنوز هم

 

من بغض های خیس خودم را فروختم

تو نه نگاه خشک خودت را هنوز هم……

 

از بوسه های شانه پرستم فراری اند

آن شانه های باب تماشا هنوز هم

  

من هرچه دار و هرچه ندارم برای تو

لب باز کن به من بگو آیا هنوز هم ….

 

حتی غزل گلوی خودش را بریده است

اما به لب نیامده لیلا هنوز هم

حسین پارسا منش- مرودشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

ل ل به لب نیامده لیلا هنوز هم

یک سر سکوت می وزد اینجا هنوز هم

 

نوحی دگر نیامده طوفان بیاورد

ناشسته مانده صورت دنیا هنوز هم

 

من با توام تو با من و با هم غریبه ایم

دنیا ندیده لنگه ما را هنوز هم

 

من بغض های خیس خودم را فروختم

تو نه نگاه خشک خودت را هنوز هم……

 

از بوسه های شانه پرستم فراری اند

آن شانه های باب تماشا هنوز هم

  

من هرچه دار و هرچه ندارم برای تو

لب باز کن به من بگو آیا هنوز هم ….

 

حتی غزل گلوی خودش را بریده است

اما به لب نیامده لیلا هنوز هم

حسین پارسا منش- مرودشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود

 گاهی تمام من به تو تبدیل می شود

 

 وقتی به داستان نگاه تو می رسم

 یکباره شعر وارد تمثیل می شود…

 

 ای عابر بزرگ که با گام های تو

 از انتظار پنجره تجلیل می شود

 

 تا کی سکوت و خلوت این کوچه های سرد

 بر چشم های پنجره تحمیل می شود

 

 آیا دوباره مثل همان سال های پیش

 امسال هم بدون تو تحویل می شود؟

 

 بی شک شبی به پاس غزل های چشم تو

 بازار وزن و قافیه تعطیل می شود

 

 آن روز هفت سین اهورایی بهار

 موعود! با سلام تو تکمیل می شود

زهرا بیدکی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

دو قدم مانده ز گرما زدگی تا دریا

وعده دارد تن گرما زده ام با دریا

 

تا که با صخره و سنگ و صدف آمیخته اند

می شناسد دل توفانی ما را دریا

 

شرمگین می شود این بار ز دریا بودن

وسعتم را چو نشیند به تماشا دریا

 

آسمان! گوش کن آماده ی آبی شدنم

تو در این حادثه مشتاق تری یا دریا؟

 

چشم تو آبی و من آبی و شعرم آبی

نسبتی داشته یکرنگی ما با دریا

 

هرچه دزدید از آن قافله دیروز، کویر

می سپارد تن من گمشده فردا دریا

 

یک قدم تاب بیاور دل صحرایی من

دو قدم مانده ز گرما زدگی تا دریا

 

آه ای آبله پا خستگی از تن بتکان

چشم وا کن که رسیدیم، دریا…دریا

سعید بیابانکی – اصفهان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

من گناه زیاد کرده ام

 به اندازه ی تمام دختر هایی که دیده ام

 تو هم

 به خیل گناهان من اضافه شو

 -روسری آبی....

 گره روسری ات را

 محکم نبند

 -بگذار رقص موهات- به پایکوبی درآوردم

 شاید فراموشم شود

 اینجا جهنم است.

علیرضا بهمن زادگان – جهرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

برقص در شب یلدایم ، ای غزل ! با من

 برقص تا گلِ خورشیدِ بوسه ها ، تا من !

 

برقص ! رقص تو آتشفشانی از رنگ است ،

 سپیدِ پیرهن آبیِ ارغوان دامن !

 

برقص ! قصه شوریدگی روایت کن !

 برای جنگل وحشی ، برای دریا ، من

 

که زیر پای تو جنگل شکوفه می ریزد

 و موج بوسهء دریا به روی پاها ، من –

 

هم از حریر نفسهات شعر می بافم

 و یک سؤال قدیمی : تو شاعری یا من ؟!

 

هزار کودک شیطان واژه زاده شدند

 از التهاب تو و تب ، شب و عطش با من !

 

آهای کولیِ لولی وشِ بهار آغوش !

 سپرده ام به تو این کودکانِ دل را من …

 

… بیا و مادر خوبی برای آنها باش !

 بزرگشان کن و عاشق ، شبیه بابا : من !!

سیامک بهرام پرور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

- خوش آمدید بستنی؟ گلاسه؟ یا…..چایی؟

ومن تمام حواسم به میز بالایی….

 

کمی سکوت وهرهرکسی به من خندید

اشاره کرد به یک صندلی که- می آیی؟

 

……زنی که پا به دلم زد درست شکل تو بود

سکوت کرد و پرسید- قهوه یا چایی؟

 

عجب شباهت تلخی…..نه؟….قهوه ترجیحآ

ـ زنی که پا دلت زد؟! عجب معمایی!…

 

کمی گذشت و فنجان قهوه خالی شد

که گفت: - فال بگیریم مرد رویایی….

 

- من اعتقاد به فا…- هی پسر تو معرکه ای…..

ببین چه فال تمیزی! تو روح دریایی

 

زنی که پا به دلت زد به فکر ساحل بود

به فکر لنگر یک کشتی مقوایی

 

که نا خدای هوس روی عرشه ی شهوت

سکان به دست بتازد به سوی رسوایی

 

برای کودکیش هیچ کس ترانه نخواند

برای کودک فردا نخواند لالایی

  

و روح یائسه اش……- نه!! جوان تر از من بود

- و روح یا ئسه اش را کشاند هر جایی

 

 ………همین که محو نگاهش شدم کمی ترسید

نگاه کرد به فنجان: – پسر کجاهایی؟

 

…....بلند شد برود  ـ با اجازه! دیرم شد

-نمی شود نروی؟ -نه! -دوباره می آیی؟

 

نگاه کرد به چشمم…دوباره یک لبخند

ببین! کجا؟ نروحالا….سکوت……تنهایی….

کاوه بهبهانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

زمان خلق تو حتّی خدا جسارت کرد

 وعشق،مثل جنونی به زن سرایت کرد

 

 تو را که سبزترین اتّفاق پاییزی،

 تو را که حضرت ابلیس هم عبادت کرد،

 

 نگاه کردم و ای شعر زنده!فهمیدم

 خدا زمان تراشت چقدر دقّت کرد

 

 زمان خلقت دوشیزهیی شبیه شما

 اصول فلسفه را موبهمو رعایت کرد

 

 تراش قامت اسلیمیات چه سحری داشت

 که گل به منطق زیباییات حسادت کرد؟

 

 تو، شعر زنده که نه…یوحنای انجیلی

 از آیههای تو باید فقط اطاعت کرد

 

 واز زبان کلیسای ”انزلی“باید

 به گوش شرق تو را دمبهدم تلاوت کرد

 

 ببین که باغ به سودای پونه معتاداست

 بیا که خاک به عطرت عجیب عادت کرد

علی رضا بدیع – نیشابور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

خطی کشید روی تمام سوال ها

 تعریف ها معادله ها احتمالها

 

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

 خطی دگر به قاعده ها و مثال ها

 

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

 قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

 

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

 خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

 

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

 با عشق ممکن است تمام محالها

؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

دل مويه هاي شاعري ات را به من بده

آن يك دو بيت آخري ات رابه من بده

 

محض رضاي اين دل ايلاتي غريب

آن حالت عشايري ات را به من بده

 

اين گريه هاي باطني من براي توست

آن خنده هاي ظاهري ات را به من بده

 

دلگيري از مرام و مسلماني ام ، اگر

پندارهاي كافري ات را به من بده

 

يا از دلم به معجزه پيغمبري بساز

يا آن عصاي ساحري ات را به من بده

 

اين كوفيانه همت ما را به هم بريز

آن غيـرت ملايري ات را به من بده

 

تا چشم آفتاب سپهري ترم كند

سهراب ! شعر آخري ات را به مــن بده

ایوب پرندآور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

الماس چشمِ آسمان گیسوی من ، بنشین

جــــــــــــادوگرِ مکارِ لب جادوی من ، بنشین

 

این بار هم که بد قلق بازی در آوردی

بردار ابـــرو را، خدا ابروی من بنشین

 

خطّ لبت را صاف کـــــــــن ای ارمنی لبخند

ریمل کشیدی ماه چم آهوی من ، بنشین

 

بالا بزن یک بـــــــــــــــــار دیگر آستینت را

سرخ و سفید و بور ، رویاروی من بنشین

 

نه! آن طرف نه ! بچه های کوچه می بینند...

لب بازی مــا را ، بیا این سوی من بنشین

 

یک خواهش کوچک ـ بیا و "نه" نگو ، باشد؟

یک نیــــم ساعت بر سر زانوی من بنشین

محمد مرادی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

بانـــــوی قصه های شبانه ! ترانه پوش !

بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش !

 

بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب

در من بپیـــــچ دختـــــر زیبـــای دیرجوش !

 

با من بجــــوش ! قُل قُل صد بـــــوسه ! غلــغله !

غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش

 

در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن

بگذار کـوله بار دلت را به روی دوش

 

چــــوپــــان  واژه واژه  من باش در شبــــی

که می رسد صدای شغالان از آن به گوش

 

بــــردار بــــاز نـــــی لبــــک بـــــاد را ؛ بــزن

از میش ِماه ، شیر ِجنون و عطش بدوش !

 

رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن

در کــار گِــل نباش ، برای دلت بکوش

 

مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند

عاشـق به فکر وسعت دریای روبه روش

 

پارو بــزن ! نـــه... منتظر بادهـــا نبـاش !

یک قایق است و کثرت امواج پر خروش !

 

هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت !

ما  نیستیـــم مشتری شهــــــــر غـــــــــــم فــــــــروش

 

پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی

بگذار زین و بگذر از این قاطـــر چمــوش !

 

عشق است شوکران و بمیریم اگر : شهید !

غم ، سم خودکشی حقیرانه : مرگ موش !!

سیامک بهرام پرور

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  | 

 

این طرف مشتی صدف، آنجا کمی گل ریخته

موج، ماهــی های عاشق را به ساحل ریخته

 

بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره است

بعد از این در جــــام دریا ماه کامل ریخته

 

مرگ حق دارد که از ما روی برگردانده است

زندگـــی در کـــام ما زهــــر هلاهل ریختـــه

 

هر چه دام افکندم آهوها گریزان تر شدند

حال، صدها دام دیگـــر در مقـــــابل ریخته

 

هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست

هر کجـــا پا میگذارم دامنـــــی دل ریخته

 

عارفـــی  از  نیمه ي راه تحیـــــر بازگشت

گفت ، خون عاشقان منزل به منزل ریخته

فاضل نظری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱ساعت   توسط صفا  |