نجواي دلي ملول و مسرور !

 

من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی

تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی

 

این تاول و تب‌خال و دهان سوختگی‌ها

از آهِ زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی

 

از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی

ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی

 

یک بار شده بر جگرم  زخـــم نکاری؟

یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟

 

هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم

بر گونه‌ی سرخابی‌ات افتاد خراشی

 

از شوق هم‌آغوشی و از حسرت دیدار

بایست بمیریم چه باشی چـه نباشی

حامد عسکری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 20:6  توسط صفا  |