در دست گلی دارم ، این بار که می آیم ×
در دست گلی دارم ، این بار که می آیم
کان را به تو بسپارم ، این بار که می آیم
در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ، این بار که می آیم
هم هر کس و هم هر چیز ، جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم ، این بار که می آیم
خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ، این بار که می آیم
سقفم ندهی باری ، جایی بسپار، آری
در سایه ي دیوارم ، این بار که می آیم
باور کن از آن تصویر، آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ، این بار که می آیم
دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ، این بار که می آیم
حسین منزوی
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ ساعت 20:44 توسط صفا
|
كمتر از ناچيز