از جلوهٔ تو برگ ز پیوند بگسلد ×

 

از جلوهٔ تو برگ ز پیوند بگسلد

نشو و نما ز نخل برومند بگسلد

 

طفل از نظارهٔ تو ز مادر شود جدا

مادر ز دیدن تو ز فرزند بگسلد

 

دامن کشان ز هر در باغی که بگذری

از ریشه سرو رشتهٔ پیوند بگسلد

 

چون نی نوازشی به لب خویش کن مرا

 زان پیشتر که بند من از بند بگسلد

 

این رشتهٔ حیات که آخر گسستنی است

 تا کی گره به هم زنم و چند بگسلد؟

 

در جوش نوبهار کجا تن دهد به بند؟

دیوانه‌ای که فصل خزان بند بگسلد

 

آدم به اختیار نیامد برون ز خلد

صائب چگونه از دل خرسند بگسلد؟

 

ای یاد دور دست! که دل میبری هنوز ×

 

ای یاد دور دست! که دل میبری هنوز

چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

 

هر چند خط کشیده بر آیینه ات ، زمان

در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز

 

سودای دلنشین نخستین و آخرین

عمرم گذشته است و توام در سری هنوز

 

ای چلچراغ کهنه که ز آنسوی سالها

از هر چراغ تازه ، فروزان تری هنوز

 

بالین و بسترم  همه از گل بیا کنی

شب بر حریم خوابم اگر بگذری هنوز

 

ای نازنین درخت نخستین گناه من!

از میوه های وسوسه ، بارآوری هنوز

 

آن سیب های راه ، به پرهیز بسته را

در سایه سار زلف ، تو می پروری هنوز

 

وآن سفره ی شبانه ی نان و شراب را

بر میزهای خواب ، تو می گستری هنوز

 

سودای جاودان نخستین و آخرین

عمرم گذشته است ، توام در سری هنوز

 

با جرعه ای ز بوی تو  از خویش می روم

آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز

حسين منزوي

 

تا بیافتد روسریت از سر، مشقت می کشند ×

 

تا بیافتد روسریت از سر، مشقت می کشند

بادها الــــحق والانصـــاف زحمت می کشند

 

بس که هرجا بر سرت دعواست حتی شانه ها

انتظـــار تـــــار مویت را بــــــه نوبت مــی کشند

 

چشـــم تو... ابــروی تو... یاللعجب این روزها

مست ها را هم به محراب عبادت می کشند

 

جای هر روزی که بی تو، در دلم زخمی نشست

رسم زندان است بر دیــــــوار آن خط می کشند

 

میوه می چینـــم، برایــــم برگ ها را پس بزن

دست هایم پشت پیراهن خجالت می کشند

 

بس کــــه در عین ریـــــا مردم فریبند آخــرش

چشم هایت را به دنیای سیاست می کشند

 

پس مواظب باش وقتی عابران سر به زیر

با زبان بـی زبانــــی از تو منت می کشند

 

مردم چشمم بـــه خـون از دولت عشقت نشست

هرچه مردم می کشند از دست دولت می کشند

علی فردوسی

 

دوستان شرح پريشانى من گوش كنيد ×

 

دوستان شرح پريشانى من گوش كنيد

داستان غم پنهانى من گوش كنيد

 

قصه بى‏سر و سامانى من گوش كنيد

گفت‏وگوى من و حيرانى من گوش كنيد

 

شرح اين آتش جان‏سوز نگفتن تا كى

سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كى

 

روزگارى من و دل ساكن كويى بوديم

ساكن كوى بت عربده‏جويى بوديم

 

عقل و دين باخته، ديوانه‏رويى بوديم

بسته سلسله سلسله‏مويى بوديم

 

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

 

نرگس غمزه‏زنش اين‏همه بيمار نداشت

سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت

 

اين همه مشترى و گرمى بازار نداشت

يوسفى بود ولى هيچ خريدار نداشت

 

اول آن كس كه خريدار شدش من بودم

باعث گرمى بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبى و رعنايى او

داد رسوايى من شهرت زيبايى او

 

بس‏كه دادم همه‏جا شرح دلارايى او

شهر پرگشت ز غوغاى تماشايى او

 

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

كى سر برگ من بى‏سر و سامان دارد

 

چاره اين است و ندارم به از اين راى دگر

كه دهم جاى دگر دل به دل‏آراى دگر

 

چشم خود فرش كنم زير كف پاى دگر

بر كف پاى دگر بوسه زنم جاى دگر

 

بعد از اين راى من اين است و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

 

پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكى است

حرمت مدعى و حرمت من هر دو يكى است

 

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يكى است

نغمه بلبل و غوغاى زغن هر دو يكى است

 

اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش‏الحان نبود

 

چون چنين است پى كار دگر باشم به

چند روزى پى دلدار دگر باشم به

 

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

 

نوگلى كو كه شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 

آنكه بر جانم از او دم به‏دم آزارى هست

مى‏توان يافت كه بر دل ز منش بارى هست

 

از من و بندگى من اگرش عارى هست

بفروشد كه به هر گوشه خريدارى هست

 

به وفادارى من نيست در اين شهر كسى

بنده‏اى همچو مرا هست خريدار بسى

 

مدتى در ره عشق تو دويديم بس است

راه صد باديه درد بريديم بس است

 

قدم از راه طلب باز كشيديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

 

بعد از اين ما و سر كوى دل‏آراى دگر

با غزالى به غزل‏خوانى و غوغاى دگر

 

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود

 

وين محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است اين، نرود چون نرود

 

چند كس از تو و ياران تو آزرده شود

دوزخ از سردى اين طايفه افسرده شود

 

اى پسر چند به كام دگرانت بينم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم

 

مايه عيش مدام دگرانت بينم

ساقى مجلس عام دگرانت بينم

 

تو چه دانى كه شدى يار چه بى‏باكى چند

چه هوسها كه ندارند هوسناكى چند

 

يار اين طايفه خانه‏برانداز مباش

از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش

 

مى‏شوى شهره به اين فرقه هم‏آواز مباش

غافل از لعب حريفان دغا باز مباش

 

به كه مشغول به اين شغل نسازى خود را

اين نه كارى است مبادا كه ببازى خود را

 

در كمين تو بسى عيب شماران هستند

سينه پردرد ز تو كينه‏گذاران هستند

 

داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند

غرض اين است كه در قصد تو ياران هستند

 

باش مردانه كه ناگاه قفايى نخورى

واقف كشتى خود باش كه پايى نخورى

 

گرچه از خاطر وحشى هوس روى تو رفت

وز دلش آرزوى قامت دلجوى تو رفت

 

شد دل‏آزرده و آزرده‏دل از كوى تو رفت

با دل پر گله از ناخوشى خوى تو رفت

 

حاش للّه كه وفاى تو فراموش كند

سخن مصلحت‏آميز كسان گوش كند

وحشى بافقى

 

دوستان شرح پريشانى من گوش كنيد ×

 

دوستان شرح پريشانى من گوش كنيد

داستان غم پنهانى من گوش كنيد

 

قصه ی بى‏سر و سامانى من گوش كنيد

گفت‏وگوى من و حيرانى من گوش كنيد

 

شرح اين آتش جان‏سوز نگفتن تا كى

سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كى

 

روزگارى من و دل ساكن كويى بوديم

ساكن كوى بت عربده‏جويى بوديم

 

عقل و دين باخته، ديوانه ی ‏رويى بوديم

بسته ی سلسله ی سلسله‏مويى بوديم

 

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

 

نرگس غمزه‏زنش، اين‏همه بيمار نداشت

سنبل پرشكنش، هيچ گرفتار نداشت

 

اين همه مشترى و گرمى بازار نداشت

يوسفى بود ولى هيچ خريدار نداشت

 

اول آن كس كه خريدار شدش من بودم

باعث گرمى بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبى و رعنايى او

داد رسوايى من، شهرت زيبايى او

 

بس‏كه دادم همه‏جا شرح دلارايى او

شهر پرگشت ز غوغاى تماشايى او

 

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

كى سر برگ من بى‏سر و سامان دارد

 

چاره اين است و ندارم به از اين راى دگر

كه دهم جاى دگر دل به دل‏آراى دگر

 

چشم خود فرش كنم زير كف پاى دگر

بر كف پاى دگر بوسه زنم جاى دگر

 

بعد از اين راى من اين است و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

 

پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكى است

حرمت مدعى و حرمت من هر دو يكى است

 

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يكى است

نغمه ي بلبل و غوغاى زغن هر دو يكى است

 

اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود

زاغ را مرتبه ي مرغ خوش‏الحان نبود

 

چون چنين است پى كار دگر باشم به

چند روزى پى دلدار دگر باشم به

 

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه ي گلزار دگر باشم به

 

نوگلى كو كه شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 

آنكه بر جانم از او دم به‏دم آزارى هست

مى‏توان يافت كه بر دل ز منش بارى هست

 

از من و بندگى من اگرش عارى هست

بفروشد كه به هر گوشه خريدارى هست

 

به وفادارى من نيست در اين شهر كسى

بنده‏اى همچو مرا هست خريدار بسى

 

مدتى در ره عشق تو دويديم بس است

راه صد باديه ي درد بريديم بس است

 

قدم از راه طلب باز كشيديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

 

بعد از اين ما و سر كوى دل‏آراى دگر

با غزالى به غزل‏خوانى و غوغاى دگر

 

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود

 

وين محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است اين، نرود چون نرود

 

چند كس از تو و ياران تو آزرده شود

دوزخ از سردى اين طايفه افسرده شود

 

اى پسر چند به كام دگرانت بينم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم

 

مايه ي عيش مدام دگرانت بينم

ساقى مجلس عام دگرانت بينم

 

تو چه دانى كه شدى يار چه بى‏باكى چند

چه هوسها كه ندارند هوسناكى چند

 

يار اين طايفه ي خانه‏برانداز مباش

از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش

 

مى‏شوى شهره به اين فرقه هم‏آواز مباش

غافل از لعب حريفان دغا باز مباش

 

به كه مشغول به اين شغل نسازى خود را

اين نه كارى است مبادا كه ببازى خود را

 

در كمين تو بسى عيب شماران هستند

سينه پردرد ز تو كينه‏گذاران هستند

 

داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند

غرض اين است كه در قصد تو ياران هستند

 

باش مردانه كه ناگاه قفايى نخورى

واقف كشتى خود باش كه پايى نخورى

 

گرچه از خاطر وحشى هوس روى تو رفت

وز دلش آرزوى قامت دلجوى تو رفت

 

شد دل‏آزرده و آزرده‏دل از كوى تو رفت

با دل پر گله از ناخوشى خوى تو رفت

 

حاش للّه كه وفاى تو فراموش كند

سخن مصلحت‏آميز كسان گوش كند

وحشى بافقى

 

دیشب باران قرار با پنجره داشت ×

 

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

 

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد 

چک چک، چک چک، ... چکار با پنجره داشت

قیصر امین پور

 

پیش از آنی که با غزل آیی، دفترم شوره زار ماتم بود ×

 

پیش از آنی که با غزل آیی، دفترم شوره زار ماتم بود

 ماه برکوی دل نمی‌تابید، خانه  ام انتهای عالم بود

 

کنج آیینه‌ام نمی خندید برق سوسوی کوکب بختم

 بی‌سحرگاه خنده خیست، باغ بی‌باغ، قحط شبنم بود

 

تا رسیدی خدا تبسم کرد، با عبور تو کوچه پیدا شد

 قبل از آنی که بگذری از دل، عطر در انحصار مریم بود

 

محو شب مانده بودم و مبهوت از خیالی که با تو زیبا شد

 قد کشیدی از عمق احساسم، لرز قلبم چو شانه ي بم بود

 

بین عقل و جنون غزل رویید، شانه در شانه، خستگی خوابید

 دست عشقت چه قدرتی دارد، کارد آن سوی استخوانم بود

 

چشم‌هایت مرا صدا می‌کرد، روح من سر به زیر می‌انداخت

 رد شدم آزمون جرات را، درصد عشق‌بازی‌ام کم بود

 

ماه؛ بین من و تو قسمت شد، عشق از روی سادگی خندید

جای انگشت‌های حوا ماند روی سیبی که دست آدم بود

عباس کریمی

 

گفتي سلام، معجزه‌ي طور شد لبم ×

 

گفتي سلام، معجزه‌ي طور شد لبم

گفتم عليك و نورعلي‌نور شد لبم*

 

يك جور تازه بود سلام و عليكمان

يك جور ِ... نه، نپرس، كه بدجور شد لبم

 

مي‌خواستم غزل بنويسم براي تو

يك شاخه از سلاله ي انگور شد لبم

 

اسم تو مثل لشكر چنگيز حمله كرد

پُر همهمه شبيه نِشابور شد لبم

 

يك پرده از شبانه‌ي شيراز بودي و

يك نغمه از ترانه‌ي لاهور شد لبم

 

چشم تو با صداي ظريفش شروع كرد

چشمم شنيد و سينه‌ي تنبور شد لبم

 

مانند قوي قصه و آواز آخرش

آوار شد ترانه و مستور شد لبم

 

در چاي چشم‌هاي تو دم كرده بود اتاق

در چارچوب پنجره محصور شد لبم

 

طرح لب تو بر لبه‌ي استكان نشست

با استكان و وسوسه محشور شد لبم

 

چشم تو حبّه حبّه سمرقند مي‌شكست

از گريه دجله دجله پر از شور شد لبم

...

اي كاش جان بخواهد معشوق جاني‌ام**

امشب كه از حوالي او دور شد لبم

__________________________________________________________

* گفتم سلام نورعلي نور شد لبم/ دريا شكافت غلغله‌ي طور شد لبم(آرش شفاعي)

** اي كاش جان بخواهد معشوق جاني ما/ تا مدعي بميرد زين جان‌فشاني ما(فروغي بسطامي)

ابراهیم واشقانی فراهانی

سلام به همۀ اونهایی که دوستشون داریم و نمی‌دونند ×

سلام به همۀ اونهایی که دوستشون داریم و نمی‌دونند !

سلام به همۀ اونهایی که دوستمون دارند و نمی‌دونیم !

سلام به همۀ اونهایی که می‌دونند دوستشون داریم !

سلام به همۀ اونهایی که می‌دونیم دوستمون دارند !

سلام به همۀ اونهایی که یه روز اشتباهی دوستشون داشتیم !

سلام به همۀ اونهایی که هنوز اشتباهی دوستمون دارند !

سلام به همۀ اونهایی که نشد پا به دنیای ما بذارند، و اگر می‌شد، چقدر دوستشون داشتیم !

سلام به همۀ اونهایی که قسمت نبود پا به دنیاشون بذاریم و اگر می‌شد، شاید خیلی دوستمون می‌داشتند !

سلام به همۀ اونهایی که دوستمونند !

سلام به همۀ اونهایی که شاید دوستمون باشند !

سلام به همۀ اونهایی که شاید یه روز دوستمون بشن !

سلام دوست من... !

ابراهیم واشقانی فراهانی

 

ای نــاز تو تا نيــمــه ی پاييـــــز رسيــده! ×

 

ای نــاز تو تا نيــمــه ی پاييـــــز رسيــده!

ای سرخ لبـت با مــی لبـــــريز رسيــده!

 

زلف تو هواخواه کدامين شب ابری ست

کاين گونه پريشان و غــم انگيـز رسيــده

 

زيبـــاتر از آنــی که رهـــايت کنــــم امــا

دير آمـــــــده ای، دوره ی پرهيز رسيـده

 

جــان و تــن مـن امـــت پيغمــبر دردنـــد

بــر مـن دم ويرانگر چنگيـــــــــز رسيــده

 

ای قونـــيه تا بلخ به غوغای تو مشغــول

بشتاب کـه شمــس تـو به تبريز رسيده

 

کم گـريه کـن آتش زدن بـاغ گنـاه است

ای ســرخی چشم تــو به پاييز رسيده!

 

لبخند بزن لب که به هم می زنی انگار

يک سوره ی زيبا به خطی ريز رسيــده

ناصرحامدی

 

دیگــر بهار هم  ســر حالم نمی كند ×

 

دیگــر بهار هم  ســر حالم نمی كند

چیزی شبـیــه گریه زلالــم نمی كند

 

پاییز زرد هم كه خجــالت نمیكشد

رحمی به باغ رو به زوالــم نمی كند

 

آه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟!

وقتی كه سنگ،رحم به بالم نمی كند

 

مبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شب

دیگر اسـیر خواب و خیالـــم نمـی كند...

 

این اولین شب است كه بوی خیال تو

درگــــیر ِ فكـرهای ِ محـالم نمی كند .

 

حالا كـه روزگار قشنــــگ و مدرنتـان

جز انفـعـال شـامل حالــم نمی كند،

 

باید به دستـهای مسلّح نشان دهم

حتـــی سكـوت آیـنـه لالـم نمی كند

فرهاد صفریان

 

زبـــاغ پیرهنت چون دریچـــه ها واشد ×

 

زبـــاغ پیرهنت چون دریچـــه ها واشد

بهشت گمشده پشت دریچه پیدا شد

 

رهــا زسلطه پاییـز در بهــــار اطاق

گلی به نام تو در بازوان من وا شد

 

به دیدن تو همه ذره های من شد چشم

و چشــم ها همه سر تا به پا تماشا شد

 

تمــام منظره پوشیده از تـو شد یعنـی

جهان به چشم دل من دوباره زیبا شد

 

زمانه ریخت به جامم هر آنچه تلخانه

بــه نام تـــو كـه در آمیختم گوارا شد

 

فرشته ها ، تو و من را بهم نشان دادند

میان زهــــره و مـــاه از تو گفتگوها شد

 

تنت هنوز به اندازه ای لطافت داشت

كـه گل در آینه از دیدنش شكوفا شد

 

شتاب خواستنت این چنین كه می بالد

به دوری تـــو مگر می توان شكیبا شد؟

 

امید وار نبــــودم دوبــــاره از دل تـو

كه مهربان بشود با دل من اما شد

 

دوبـــاره طوطیک شوكرانــــی شعرم

به خند خندِ شیرین تو شكرخا شد

 

قرارنامه ی وصل من و تــــو بود آنكه

به روی شانه تو با لب من امضا شد

حسین منزوی

 

زبـــاغ پیرهنت چون دریچـــه ها واشد ×

 

زبـــاغ پیرهنت چون دریچـــه ها واشد

بهشت گمشده پشت دریچه پیدا شد

 

رهــا زسلطه پاییـز در بهــــار اطاق

گلی به نام تو در بازوان من وا شد

 

به دیدن تو همه ذره های من شد چشم

و چشــم ها همه سر تا به پا تماشا شد

 

تمــام منظره پوشیده از تـو شد یعنـی

جهان به چشم دل من دوباره زیبا شد

 

زمانه ریخت به جامم هر آنچه تلخانه

بــه نام تـــو كـه در آمیختم گوارا شد

 

فرشته ها ، تو و من را بهم نشان دادند

میان زهــــره و مـــاه از تو گفتگوها شد

 

تنت هنوز به اندازه ای لطافت داشت

كـه گل در آینه از دیدنش شكوفا شد

 

شتاب خواستنت این چنین كه می بالد

به دوری تـــو مگر می توان شكیبا شد؟

 

امید وار نبــــودم دوبــــاره از دل تـو

كه مهربان بشود با دل من اما شد

 

دوبـــاره طوطیک شوكرانــــی شعرم

به خند خندِ شیرین تو شكرخا شد

 

قرارنامه ی وصل من و تــــو بود آنكه

به روی شانه تو با لب من امضا شد

حسین منزوی

 

کجاست عشق که تا قید آبرو بزنیم ×

 

کجاست عشق که تا قید آبرو بزنیم

به کوی میکده ها باز ، های و هو بزنیم

 

کجاست پیرهن ِ چاک ِ عاشقی که چو گل

ز خون دل ، می ِ گلگون سبو سبو بزنیم

 

بریده نای ِ صراحی و در برابر خلق

شراب ِ تلخ ِ جگر سوز تا گلو بزنیم

 

به جستجوی سپیدی ِ صبحدم ، همه شب

چراغ ِ اشک فروزیم و کو به کو بزنیم

 

ز عشق دوست ، چنان سینه پر کنیم از مهر

که حلقه بر در کاشانه ی ِ عدو بزنیم

 

غبار عقل بپوشیده دید ِ چشم مرا

مگر به گریه بر او رنگ ِ شستشو بزنیم

 

کجاست آینه رویی ، که چون بتابد روی

به سینه سنگ تمنای ِ عشق او بزنیم

 

به گریه شاخه ی ِ گلهای عاشقی شکنیم

به خنده بر لب ِ آن یار ِ تندخو بزنیم

 

امید ما همه این است تا مگر روزی

دوباره خیمه سر ِ کوی آرزو بزنیم

بیژن ترقی

 

چه باید کـــرد پا در بند دوری هــــای بعد از تـــو ×

 

چه باید کـــرد پا در بند دوری هــــای بعد از تـــو

نشستن چشم در چشم صبوری های بعد از تو

 

چرا در قهـــــوه خانه، چشـــــم ها اینقدر تاریک اند

چه غمگین است قلیان ها و قوری های بعد از تو

 

شبیه جــــاده ی  یک روستــــای نیمه متروکـــم

که آشفته است خوابش از عبوری های بعد از تو

 

غمت با آن چنان سوزی نشسته در صدای شب

که خون می بارد انگشت چگوری های بعد از تو

 

به نان و نور و داغاداغ آن تن می خورم سوگند

که افتاد از دهان طعـــم تنــوری های بعد از تو

 

اگـــر من زودتر رفتـــم بهشت اصلاً نمی خواهم

نه حوری های قبل از تو، نه حوری های بعد از تو

 

بیا از گوشه ی چشمم بچین اشک و دعایم کن

دعا کن دورباشد چشـــم شوری های بعد از تو

آرش شفاعی

 

ای نــاز تو تا نيــمــه ی پاييـــــز رسيــده! ×

 

ای نــاز تو تا نيــمــه ی پاييـــــز رسيــده!

ای سرخ لبـت با مــی لبـــــريز رسيــده!

 

زلف تو هواخواه کدامين شب ابری ست

کاين گونه پريشان و غــم انگيـز رسيــده

 

زيبـــاتر از آنــی که رهـــايت کنــــم امــا

دير آمـــــــده ای، دوره ی پرهيز رسيـده

 

جــان و تــن مـن امـــت پيغمــبر دردنـــد

بــر مـن دم ويرانگر چنگيـــــــــز رسيــده

 

ای قونـــيه تا بلخ به غوغای تو مشغــول

بشتاب کـه شمــس تـو به تبريز رسيده

 

کم گـريه کـن آتش زدن بـاغ گنـاه است

ای ســرخی چشم تــو به پاييز رسيده!

 

لبخند بزن لب که به هم می زنی انگار

يک سوره ی زيبا به خطی ريز رسيــده

ناصرحامدی

 

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی ×

 

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

 

آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد

حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

 

گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است

عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی

 

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

 

اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان

گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

 

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

 

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

 

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

 که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی