چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی ×
چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی @ شبیخون برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی دیدی آن یار که بستیم صد امید در او چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی حق به دست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی این لب و جام پی گردش می ساخته اند ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی در فروبند که چون سایه در این خلوت غم با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی @ بهار سوگوار نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن ببین در اینه ی جویبار گریه ی بید به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟ چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز که هست در پی شام سیاه صبح سپید کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟ شد آن زمان که دلی بود در امان امید صفای اینه ی خواجه بین کزین دم سرد نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید @ همنشین جان بی تو ای جان جهان ، جان و جهانی گو مباش چون رخ جانانه نتوان دید جانی گو مباش همنشین جان من مهر جهان افروز توست گر ز جان مهر تو برخیزد جهانی گو مباش یک دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است بر وصال دوست عمر جاودانی گو مباش در هوای گلشن او پر گشا ای مرغ جان طایر خلد آشیانی خکدانی گو مباش در خراب آباد دنیا نامه ای بی ننگ نیست از منخلوت نشین نام و نشانی گو مباش چون که من از پا فتادم دستگیری گو مخیز چون که من از سر گذشتم آستانی گو مباش گر پس از من در دلت سوز سخن گیرد چه سود من چو خاموشی گرفتم ترجمانی گو مباش سایه چون مرغ خزانت بی پناهی خوش تر است چتر گل چون نیست بر سر سایبانی گو مباش @ حسرت پرواز چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی شکوه های شب هجران تو آغاز کنم با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم بوسه می خواستم از آنمه و خوش می خندید که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم @ ناله ای بر هجران گل می رود از بستان بلبل ز چه خاموشی وقت است که دل زین غم بخراشی و بخروشی ای مرغ بنال ای مرغ آمد گه نالیدن گل می سپرد ما را دیگر به فراموشی آه ای دل ناخرسند در حسرت یک لبخند خون جگرم تا چند می نوشی و می نوشی می سوزم و می خندم ، خشنودم و خرسندم تا سوختم چون شمع می خواهی و می کوشی تو آبی و من آتش وصل تو نمی خواهم این سوختنم خوش تر از سردی و خاموشی @ نی شکسته با این دل ماتم زده آواز چه سازم بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز با بال و پر سوخته پرواز چه سازم گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات با این همه افسونگری و ناز چه سازم خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود از پرده در افتد اگر این راز چه سازم گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود دو از تو من دل شده آواز چه سازم @ گل افشان خون بلندا سرما که گر غرق خونش ببینی ، نبینی تو هرگز زبونش سرافراز باد آن درخت همایون کزین سرنگونی نشد سرنگونش تناور درختی که هر چه ش ببری فزون تر بود شاخ و برگ فزونش پی آسمان زد همانا تبرزن که بر سر فرو ریخت سقف و ستونش زمین واژگون شد از آن تا نبیند در ایینه ی آسمان واژگونش بلی گوی عهدش بلا آزماید زهی مرد و آن عهد و آن آزمونش ز چندی و چونی برون رفت و آخر دریغا ندانست کس چند و چونش خوشا عشق فرزانه ی ما که ایدون ز مجنون سبق برده صیت جنونش از آن خون که در چاه شب خورد بنگر سحرگاه لبخند خورشید گونش خم زلفش آن لعل می نماید نگر تا نپیچی سر از رهنمونش بهارا تو از خون او آب خوردی بیا تا ببینی گل افشان خونش سماعی است در بزم او قدیسان را دلا گوش کن نغمه ی ارغنونش به مانند دریاست آن بی کرانه تو موجش ندیدی و دیدی سکونش نهنگی بباید که با وی بر اید کجا سایه از عهده اید برونش @ در پرده ی خون بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم به پای سرو آزادی سر و دستی برافشانیم به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاییم که ما خود درد این خون خوردن خاموش می دانیم نسیم عطر گردان بوی خون عاشقان دارد بیا تا عطر این گل در مشام جان بگردانیم شرار ارغوان واخیز خون نازنینان است سمندر وار جان ها بر سر این شعله بنشانیم جمال سرخ گل در غنچه پنهان است ای بلبل سرودی خوش بخوان کز مژده ی صبحش بخندانیم گلی کز خنده اش گیتی بهشت عدن خواهد شد ز رنگ و بوی او رمزی به گوش دل فروخوانیم سحر کز باغ پیروزی نسیم آرزو خیزد چه پرچم های گلگون کاندر آن شادی برقصانیم به دست رنج هر ناممکنی ممکن شود آری بیا تا حلقه ی اقبال محرومان بجنبانیم الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب که ما کشتی درین توفان به سودای تو می رانیم دلا در یال آن گلگون گردن تاز چنگ انداز مبادا کز نشیب این شب سنگین فرومانیم شقایق خوش رهی در پرده ی خون می زند ، سایه چه بی راهیم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم @ زنده وار چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟ که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها بنگر وفای یاران که رها کنند یاري @ یاد آر ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم و ز یار شکایت سوی اغیار نبردیم معلوم نشد صدق دل و سر محبت تا این سر سودازده بر دار نبردیم ما را چه غم سود و زیان است که هرگز سودای تو را برسر بازار نبردیم با حسن فروشان بهل این گرمی بازار ما یوسف خود را به خریدارنبردیم ای دوست که آنصبح دل افروز خوشت باد یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم سرسبزی آن خرمن گل باد اگر چند از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه کی خون دلی بود که در کار نبردیم تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست از اینه ای منت دیدار نبردیم @ دلی در آتش چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم که صد خورشید آتش برده از خکستر سردم به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست چه توفان می کند این موج خون در جان پر دردم وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم در آن شب های توفانی که عالم زیر و رو می شد نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم بر آری ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم ز خوبی آب پکی ریختم بر دست بد خواهان دلی در آتش افکندم ، سیاووشی بر آوردم چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم @ زندان شب یلدا چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم وین آتش خندان را با صبح برانگیزم گر سوختنم باید افروختنم باید ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم @ لذت دریا دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست کسی به سان صدف وکند دهان نیاز که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست سری نماند که بر خک رهگذارش نیست ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من کویر سوخته جان منت بهارش نیست عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد هنوز دلیری شعر شهریارش نیست @ آواز بلند وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی تا با تو بگویم غم شب های جدایی بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان من عودم و از سوختنم نیست رهایی تا در قفس بال و پر خویش اسیرست بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی با شوق سرانگشت تو لبریز نواها ست تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی عمری ست که ما منتظر باد صباییم تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع در اینه ات دید و ندانست کجایی آواز بلندی تو و کس نشنودت باز بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی در اینه بندان پریخانه ی چشمم بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی بینی که دری از تو به روی توگشایند هر در که براین خانه ی ایینه گشایی چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست خوش باد مرا صحبت این یار سرایی @ هوشنگ ابتهاج (سایه)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 16:51 توسط صفا
|
كمتر از ناچيز