سر كوه بلند آمد سحر باد

ز توفاني كه مي آمد خبرداد

 

درخت سبزه لرزيدند و لاله

به خاك افتاد و مرغ از چهچهه افتاد

سر كوه بلند ابر است و باران

زمين غرق گل و سبزه ي بهاران

 

گل و سبزه ي بهاران خاك و خشت است

براي آن كه دور افتد ز ياران

سر كوه بلند آهوي خسته

شكسته دست و پا ، غمگين نشسته

 

شكست دست و پا درد است ، اما

نه چون درد دلش كز غم شكسته

سر كوه بلند افتان و خيزان

چكان خونش از دهان زخم و ريزان

 

نمي گويد پلنگ پير مغرور

كه پيروز آيد از ره ، يا گريزان

سر كوه بلند آمد عقابي

نه هيچش ناله اي ، نه پيچ و تابي

 

نشست و سر به سنگي هشت و جان داد

غروبي بود و غمگين آفتابي

سر كوه بلند از ابر و مهتاب

گياه و گل گهي بيدار و گه خواب

 

اگر خوابند اگر بيدار ، گويند

كه هستي سايه ي ابر است ، درياب

سر كوه بلند آمد حبيبم

بهاران بود و دنيا سبز و خرم

 

در آن لحظه كه بوسيدم لبش را

نسيم و لاله رقصيدند با هم

*

اخوان ثالث