وقتی گریبان عدم، با دست خلقت می درید ×
وقتی گریبان عدم، با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را، پیش از ازل می آفرید
*
وقتی زمین ناز تو را، در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را، با اشک هایم می چشید
*
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
*
یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود
*
وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد!
آدم زمینی تر شد و، عالم به آدم، سجده کرد!
*
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی…
افشین یداللهی
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ ساعت 20:3 توسط صفا
|
كمتر از ناچيز