وقتی گریبان  عدم، با دست خلقت می درید

وقتی ابد  چشم تو را، پیش از ازل می آفرید

*

وقتی زمین ناز تو را، در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را، با  اشک هایم می چشید

*

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

*

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود

*

وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد!

آدم زمینی تر شد و، عالم به آدم، سجده کرد!

*

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی…

افشین یداللهی