ز التهاب، دلم را قرار باید و نیست ×
ز التهاب، دلم را قرار باید و نیست
ز خون دیده به رخ، لاله زار باید و نیست
هزار نیش ز یاران به دل نباید و هست
یکی به درد دلم غمگسار باید و نیست
ز اتکا به جهان، هیچ نیست سودایی
که تکیه را به جهان اعتبار باید و نیست
به اختیار، نه در این قفس شدم پابند
جواز رخصتم از این دیار باید و نیست
مرا چه جرم؟ که راهم اگر خطا بوده است
در انتخاب، مرا اختیار باید و نیست
مگر چه شد که گلستان ما خزان دیده است؟
شکوه مظهر گل را بهار باید و نیست
طلسم بسته ي ما را کدام جادو بست؟
نگین سحر سلیمان به کار باید و نیست
ز فرط خستگی از راه ماندهام حاکی
از آن که همره این راه، یار باید و نیست
عباس حاکی
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 21:19 توسط صفا
|
كمتر از ناچيز