ز التهاب، دلم را قرار باید و نیست

ز خون دیده به رخ، لاله زار باید و نیست

 

هزار نیش ز یاران به دل نباید و هست

یکی به درد دلم غمگسار باید و نیست

 

ز اتکا به جهان، هیچ نیست سودایی

که تکیه را به جهان اعتبار باید و نیست

 

به اختیار، نه در این قفس شدم پابند

جواز رخصتم از این دیار باید و نیست

 

مرا چه جرم؟ که راهم اگر خطا بوده است

در انتخاب، مرا اختیار باید و نیست

 

مگر چه شد که گلستان ما خزان دیده است؟

شکوه مظهر گل را بهار باید و نیست

 

طلسم بسته ي ما را کدام جادو بست؟

نگین سحر سلیمان به کار باید و نیست

 

ز فرط خستگی از راه مانده‌ام حاکی

از آن که همره این راه، یار باید و نیست

عباس حاکی