دیگر دم از دو رنگی دنیا نمی‌زنم

غم کوه- کوه گر برسد، جا نمی‌زنم

 

موجم به خود کشیده و آبم ز سر گذشت

دست طلب به دامن دریا نمی‌زنم

 

با اینکه بی‌گناه، گلم در شکوفه مرد

بر بوته ی مراد کسی پا نمی‌زنم

 

گفتم به دل، به تیر دعایش بزن شبی

آهی کشید و گفت: به مولا نمی‌زنم

 

یوسف نیم که چاکِ گریبان کنم گواه

من حرف، غیرِ حرفِ زلیخا نمی‌زنم

 

سینای سینه تا بودم جلوگاه دوست

حتی به کعبه دست تولا نمی‌زنم

 

هر کس رهی به جانب او باز کرده است

خطی میان عابد و ترسا نمی‌زنم

 

چون لذت رهایی از غیر دیده‌ام

دیگر دم از شما و من و ما نمی‌زنم

 

یارب زدن نه کار من ای شیخ! کار توست

من در مقام وصل، خدایا نمی‌زنم

 

سر می‌زند به درگهت ارفع به شرط آنک

یا سر زنی به کلبه ي من، یا... نمی‌زنم

توحیدی ( ارفع)