مرغ و خروسی که به خیر و خوشی

عقد نموده زن و شوهر شده

 

اول ماه عسل خویشتن

روی نمودند به اطراف ده

***

کارگزاری ز ادارات شهر

از بدی حادثه آن جا گذشت

 

همچو که افتاد نگاهش به مرغ

چشم وی از دیدن او خیره گشت

***

گفت که : ای مرغ تپل ، خوشگلم

کشته مرا هیکل رعنای تو

 

جمله کوپن های من کارمند

باد فدای قد و بالای تو

***

گر برسد بر بدنت دست من

جان کنم ای مرغ به قربان تو

 

گاه خورم سینه ی چاق تو را

گاه به دندان بکشم ران تو

***

چون که شنید این متلک ها از او

زد به سر شوهر خود ، نو عروس

 

گفت : چرا بی رگ و بی غیرتی

خاک دو عالم به سرت ای خروس

***

از چه به آن راه زنی خویش را

کاش که می مردم از این ماجرا

 

تو مثلا مرد منی ؟ بی وجود

او بخورد سینه و ران مرا؟

***

گفت خروس ای زن زیبای من

زین سخن او راه کجا می برد؟

 

چون که ننه مرده بود کارمند

تخم تو را هم نتواند خورد

محمدرضا عالی پیام