امروز، امير درِ ميخانه تويى تو

فريادرسِ ناله ي مستانه تويى تو

 

مرغ دلِ ما را، كه به كس رام نگردد

آرام تويى، دام تويى، دانه تويى تو

 

آن مهر درخشان، كه به هر صبح دهد تاب

از روزنِ اين خانه به كاشانه تويى تو

 

آن ورد، كه زاهد به همه شام و سحرگاه

بشمارد با سبحه ي صد دانه تويى تو

 

آن باده، كه شاهد به خرابات مغان نيز

پيموده به جام و خم و ميخانه تويى تو

 

آن غل، كه ز زنجيرِ سرِ زلف، نهادند

بر پاىِ دلِ عاقل و ديوانه تويى تو

 

ويرانه بود هر دو جهان، نزد خردمند

گنجى كه نهان است به ويرانه تويى تو

 

در كعبه و بتخانه بگشتيم بسى ما

ديديم كه در كعبه و بتخانه تويى تو

 

آن راز نهانى كه به صد دفترِ دانش

بسيار از او گفته افسانه تويى تو

 

بسيار بگوييم و چه بسيار بگفتيم

كس نيست به‏غير از تو در اين خانه تويى تو

 

يك همتِ مردانه در اين كاخ نديديم

آن را كه بود همتِ مردانه تويى تو

حاج ميرزا حبيب خراسانى