من آن رند غزل پوشم که شب ها باده می نوشم *
من آن رند غزل پوشم که شب ها باده می نوشم
سحر بینی به سجاده ز ذکر توبه مدهوشم
شراب عشق می گیرم کلام عشق می ریسم
ولی چون کوزه گر می از سبو بشکسته می نوشم
شوم شمعی به هر محفل که گرما بخش آن باشد
ولی در محفل خود همچنان غمگین و خاموشم
مثال چشمه ای هستم به یک صحرای بی حاصل
پر از عشقم به جوشیدن،ولی گو بر که من جوشم؟
جناب عشق ، مجنونم به صحرا در پی لیلا
سراب عشق می بینم نگر بی حال و بی هوشم
جناغی گر شکستم با تو من تسلیم تسلیمم
بده عشقی که تو یادی ، من آن هر دم فراموشم
گذر کن لحظه ای بر من نگاهی بر دلم افکن
نگر خالی ست بالینم ، ببین سرد است آغوشم
ساسان مظهری
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 17:41 توسط صفا
|
كمتر از ناچيز